نقش سردار عزیزخان مکری در سیاست داخلی و خارجی قاجار (سال‌های1253-1287 / 1838-1871

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسندگان

1 استاد بازنشسته دانشگاه شهید بهشتی

2 دانشجوی دکتری تاریخ، دانشگاه پیام نور

چکیده

عزیزخان مکری از جمله شخصیت­هایی است که در مناسبت­ها و معادلات سیاسی و فرهنگی قاجاریه نقش تعیین­کننده­ای داشته است. تبیین نقش او در روابط سیاسی و فرهنگی دورۀ ناصرالدین شاه قاجار، راه­گشای تحقیقات کامل­تری در برهۀ تاریخی مذکور و گره­گشای ابهامات مختلف تاریخی خواهد بود. در راستای پاسخ به ضرورتِ تبیین جامع و گسترده­تر از حوادث تاریخی این دوره، در این مقاله، جایگاه عزیزخان در روابط سیاسی ایران و عثمانی، تحلیل و ارزیابی شده و با استفاده از روش تحقیق تاریخی، اهمیت آن مورد واکاوی قرار می­گیرد. نتایج حاصل از این تحقیق حاکی از این است که رشد سیاسی عزیزخان در حکومت قاجاریه، بیانگر فضای سیاسی مبتنی بر تبعیض­زدایی و عدالت­محوری در توزیع قدرت در دورۀ امیرکبیر است که به کاهش تمایزهای قومی و مذهبی انجامیده است. این نتایج همچنین نشان می­دهد که کاهش تنش­ میان مرزنشینان دو قلمرو، از جمله دستاوردهای رویکرد تنش­زدایی عزیزخان در برخورد با التهابات مختلف و کشمکش­ سیاسی میان ایران و عثمانی به شمار می­رود.

کلیدواژه‌ها


مقدمه

سردار عزیزخان مکری، که عناوینی چون سردار کل عساکر ایران، وزارت جنگ، آجودانباشی و ریاست مدرسه مبارکۀ دارالفنون را درکارنامۀ لشکری و کشوری خود دارد، از جمله کسانی است که در شرایط سخت و روزهای صعب پس از امیرکبیر، تسلیم دربار و خدمتگزار بیگانه نشد. عزیزخان حدود چهل سال (1287هـ.ق -1253هـ.ق) در مشاغل عمدۀ لشکری وکشوری، به مملکت خود خدمت کرده و به دلیل کفایت و کاردانی، نام و آوازۀ بزرگی کسب کرد (تابانی، ص128).

در دورۀ پس از قتل امیرکبیر، که برخی از  مردان این سرزمین، در مقابل سیاست انگلیس و قضایایی چون مقاوله­نامۀ هرات، آنچنان که باید نتوانستند حافظ مملکت باشند، معرفی عزیزخان مکری، سپهسالاری که در مرزهای ایران و عثمانی در روزهای بحرانی به ثبات و آرامش ایران یاری رساند، می­تواند در شناخت شخصیت­های این دورۀ حساس و نقش اقوام و قومیت­های ایرانی در حفظ سرزمین ایران، به­خصوص در مسائل تحدید حدود مرزهای غربی، کمک نماید. در خصوص جایگاه و نقش سردار کل، تاکنون تحقیق جامعی صورت نگرفته و به ­غیر از مقالۀ عباس اقبال در مجلۀ یادگار، در سال 1326ش. که با عنوان «عزیزخان سردار کل مکری» نوشته شده، کتاب یا مقاله­ای در بارۀ وی تدوین نشده است. اما در لابه­لای اسناد و فرامین حکومتی دورۀ زندگی سردار و کتاب­هایی که در این دوره نوشته شده و کتب تحقیقی­ای که به این دوره پرداخته­اند،  مطالب فراوانی دربارۀ عزیزخان می­توان مشاهده کرد. سؤالات این مقاله عبارتند از: حضور سردار کل در دربار قاجار، تا چه اندازه در روابط ایران و عثمانی مؤثر بوده است؟ کردها تا چه حد از این حضور تأثیر پذیرفتند؟ انتخاب عزیزخان از جانب امیرکبیر چه ارتباطی به معاهدات و تعیین حدود ایران و عثمانی داشته است؟ مقالۀ حاضر، با استفاده از منابعی دسته اولی چون «حقایق الاخبار ناصری»، «المآثر و الآثار» و «تاریخ و جغرافی دارالسلطنۀ تبریز» و نیز منابع تحقیقی همچون «امیرکبیر و ایران»، در صدد پاسخ­گویی به آنهاست. فرض تحقیق بر این است که حضور شخصیت­های کرد، مانند سردار کل، در دربار قاجار تأثیر زیادی بر همدلی کردها با حکومت، به خصوص در تقابل با عثمانیان داشته است.

 

 

جایگاه کردها در روابط ایران و عثمانی در سال­های 1287'1253 هـ.ق

با شکل­گیری دولت صفوی در ایران، کردهای مکری در برزخی واقع شدند که بسیار سخت می­توانستند خود را از آن خلاص کنند؛ برزخ دین و مملکت. صفویان، از گرایش مذهبی مکری به تسنن راضی نبودند و در مقابل، دولت عثمانی از این گرایش بهره  می­گرفت. از طرف دیگر، مکری­ها راضی نبودند ایران را فدا کنند و به ­هیچ­وجه از دین خود نیز دست برنمی­داشتند. کردهای مکری با صفویان پیکارهای متعددی کردند؛ پس از چندصد سال، هنوز در ترانه­ها و فولکلور منطقۀ مکری، مبارزات قلعۀ «دمدم» (۱) را، به­عنوان یادگاری از آن پیکارها، می­توان سراغ گرفت. اما این دشمنی­ها را باید محلی (مکری با قزلباشان تبریز و ارومیه) دانست نه ستیز کرد با ایران (برزویی، مکریان و اندیشۀ ایران، ص 88). مکری­ها، به دنبال جدایی از ایران، یا همراهی با عثمانی نبودند. آنها    می­خواستند دین و مذهب خود را، در مملکت خویش حفظ کنند. اما عثمانی­ها در این میان، تلاش بسیار کردند که از آنها استفاده کنند. به­همین دلیل، کسانی چون بدلیسی، برای حفظ دین خود، ناچار جانب مقابل را گرفته و بخش­هایی از این سرزمین کهن ایرانی را، زیر پرچم ترکان عثمانی بردند. تلاش نادرقلی­خان افشار برای حل مشکلات، به­دلیل کارشکنی خلفای عثمانی، بی­فرجام بود؛ این موانع تا دوره قاجار تداوم یافت و در دورۀ قاجار نیز در سیاست قبلی، هیچ تغییری ایجاد نشد.

در جنگ­های ایران و روس، کردها از خود رشادت­هایی برای پاسداری از ایران نشان دادند و از این چشم­انداز، انتظارات دولت مرکزی و عباس میرزا از کردها، به طور کامل برآورده شد. «شرایط چنان شد که باب عالی نتوانست از ناتوانی ناشی از جنگ ایران در برابر سپاهیان روس، استفاده کند و کردها را به نافرمانی و آشوب تحریک کند.» (برزویی، اوضاع سیاسی کردستان، ص43) این تجربه، برای امیرکبیر که در تبریز به­سر برده و با توجه به شغل منشی­گری، درجریان وقایع قرار داشته، بسیار ارزشمند بوده است.

سیاست امیر، در استفاده از نیروها و منابع انسانی مملکت، بر پایۀ شایسته­سالاری و اهمیت نداشتن تفاوت­های مذهبی و قومی مبتنی بوده است. برای وی، هیچ تفاوتی بین کرد، ترک، فارس و... وجود نداشت؛ «سیاست امیر نسبت به ملل متبوعه، بر پایۀ مدارا و حق آزادی و تساوی حقوق اجتماعی قرار داشت» (آدمیت، ص428). وی می­دانست که اگر کردها،بهسرنوشتخودمسلطباشند،هیچنارضایتیعمده­ایپیشنمی­آید؛امادر غیر این­ صورت،تحریکاتدولت عثمانی، زمینه را برای نارضایتی و سرکشی عشایر کرد هم­مذهب با عثمانی­ها، مساعد می­کند.

امیرکبیر، با تیزبینی و اعتقاد به شایسته­سالاری، متوجه شمال اردلان بود؛ منطقه­ای که «اتحادیۀ نیرومندی از ایلات مکری بوده و بهترین سواره­نظام را داشت.» (مک داول، ص142) سیاست توجه امیر به کردستان، نتایج زیادی داشت؛ نخست، دولت عثمانی، امکان بهره­برداری از احساسات مذهبی کردها را از دست می­داد. بهره­برداری دولت عثمانی از احساسات مذهبی در کردستان، تابعی از جنگ­های مذهبی دوران صفوی بوده و کردها و آذری­های این منطقه نیز، وارثان تعصبات و کینه­توزی­های این جنگ­ها بودند. دوم، اگر وصول مالیات، پاسداری از مرزها و تدارک نیروی بنیچهیا سربازان عشایری، به­دست حاکمی کرد انجام می­گرفت، طبعاً کردها در برابر دولت مرکزی، اطاعت و تمکین بیشتری داشتند. برای این منظور، امیرکبیر، اولا ًسهمیۀ جنگجویان کردستان را افزایش داد؛ ثانیاَ، وی در سال 1268ق. که همراه ناصرالدین شاه، در اصفهان به­سر     می­برد، برای بررسی اوضاع، فوج کردستان را به همراه والی کردستان، به ­اصفهان احضار کرد تا در سفر شاه به آن ناحیه، حضور داشته باشند (‌برزویی، اوضاع سیاسی کردستان، 33). ثالثاً، امیر، شخصیت­های کردی چون عزیزخان مکری را، که از زمان حضور خود در تبریز او را شناخته و به کاردانی و توانمندی­اش اعتماد و اطمینان داشت، به تهران فراخواند (خورموجی، ۲۹۵).

انتخاب عزیزخان در ابتدای کار امیرکبیر، می­تواند دلایل دیگری نیز داشته باشد. امیر، در سال­های قبل از صدارت، نمایندۀ ایران در معاهدۀ ارزنة­الروم دوم بود؛ او متوجه این موضوع بود که اگر رضایت مردم منطقه کسب نشود، آنها انتخاب دیگری نیز دارند. در سال 1264­ق. که امیر، عزیزخان را به تهران فراخواند و منصب آجودانباشی را به­ وی داد، هنوز مرزهای ایران و عثمانی مشخص نشده بود و رغبت اهالی مرزی به یکی از طرفین، می­توانست تعیین­کننده باشد. نامۀ اهالی سردشت به وزارت خارجه، در رمضان 1268ق. (نصیری، اسناد و مکاتبات ایران و عثمانی ، ج2/582) و دیگر مناطق مرزی در روزهای پس از آن، نشان می­دهد که مردم این مناطق، ایران را ترجیح داده­اند؛ اما در این دوره، عثمانی تبلیغات زیادی داشت، استفاده از عزیزخان می­توانست سیاست مناسبی از جانب امیر برای جذب کردها به طرف ایران و مقابله با تبلیغات عثمانی­ها باشد.  

حاکمانِ پس از امیر، درس لازم را فرا نگرفتند، به­همین دلیل، به شورش­هایی چون شورش شیخ عبیدالله و حمزه آقای منگور دچار شدند. عثمانی­ها توانستند شیخ عبیدالله را علیه ایران تحریک کرده و غائلۀ بزرگی علیه حاکمیت قاجار ترتیب دهند، همچنین، امکان این را یافتند که از او در جنگ مقابل روس­ها نیز استفاده کنند. در جنگ­های بعدی روس و عثمانی، کردهای ایران، از عثمانی جانب­داری کردند، امری که موجب اعتراض روس­ها شده و باعث فشار آنها به ایران گردید. یکی از موارد این اعمال فشارها نامۀ اعتراضی اینچکوف، کنسول روسیه، به فیروز میرزا، حکمران آذربایجان است که در ۱۳ مه ۱۸۵۴میلادی نوشته شده است (فاروقی، ص 95).  

 

عزیز خان مکری سردار کل

عزیزخان مکری،درحدود سال 1793م/ ۱۲۰۷هـ.ق در سردشت متولد شد، وی «بعد از تحصیلات مقدماتی زیر نظر علمای محلی و به توصیۀ پدر، که از خوانین معتبر اهل مکری بود... راهی تبریز شد.» (تابانی، ص­126) به ­این دلیل که درس­خوانده و خوش­خط بوده و نیز کلامی نافذ داشته است، با درباریان محمدشاه قاجار ارتباط پیدا کرده و به وسیلۀ آنان، به درجۀ یاوریدر فوج (هنگ) ششم تبریز وارد شده است. نویسندۀ حدیقه­الشعراء، در باب توانایی و کفایت عزیزخان، در ابتدای اقامت در تبریز، چنین    می­نویسد: «فی­الجمله از اقران خود برتری داشت و با میرزا تقی­خان اتابک، خصوصیت و الفتی داشت.» (دیوان بیگی، ص 1172) «در حملۀ محمدشاه به هرات، با درجۀ سرهنگی از فرماندهان سپاهی بود که هرات را در محاصره گرفت. در 15 رمضان 1216ش، یارمحمدخان، وزیر کامران­میرزا امیر هرات، امان خواست و درخواست کرد که محمدشاه قاجار، کسی را به داخل شهر بفرستد تا محاصران با او مذاکره کنند. به امر محمدشاه، عزیزخان سرهنگ، به داخل شهر رفته و به­مدت دو روز با یارمحمدخان و کامران­میرزا مذاکره کرد» (اعتمادالسلطنه، المآثروالآثار، ص1641). بعد با درخواست­های آن دو نفر، و جمعی از سران افغان به میان اردوی محمدشاه برگشت. عزیزخان در این مأموریت، لیاقت و کاردانی خود را به پادشاه ایران نشان داد، به­همین دلیل از آن پس، جایگاه بهتری را در دربار کسب کرد. به قول نادر میرزا: «پس از آن وجیه­تر شد.» (نادرمیرزا، تاریخ و جغرافیای دارالسلطنۀ تبریز ، ص 261)

اعتمادالسلطنه، که خود در این دوره زندگی کرده است، در «المآثر و الآثار»، دلیل انتخاب عزیزخان برای مذاکره با شورشیان هرات را، سواد و مذهب سنی وی می­داند. «چه هم بالنسبه اهل سواد بود و هم تمایلی به تسنن داشت.» (اعتمادالسلطنه، مآثرالآثار، ج2/ص456). عزیزخان، ضمن گزارش خود به محمدشاه، به وی گفته بود که هدف کامران­میرزا و یارمحمدخان از مذاکره با ایران، اتلاف وقت­ بوده تا بتوانند از کمک نیروهای انگلیس استفاده کنند. بعدها، چون معلوم شد نظر عزیزخان صائب بوده، وی بیشتر مورد توجه پادشاه قرار گرفته و به قول نادر میرزا وجیه­تر شد.

در سال 1841م برابر با ۱۲۵۶ هـ.ق، ولایت فارس، بر فریدون­میرزا والی فارس شورید و محمدشاه، میرزا نبی­خان قزوینی، امیر دیوان را، مأمور رسیدگی و حل قضیه کرد؛ میرزا نبی­خان، عزیزخان را با خود به شیراز برد رئیس همراهان خود کرد (بامداد، شرح حال رجال ایران در قرن 13و13و14 هجری­، ج2/­ص­328). حضور عزیزخان در شیراز، تا سال1226ش، که ناصرالدین شاه به سلطنت نشست، ادامه داشت. در این مدت، عزیزخان ماموریت­هایی در مناطق جنوب ایران انجام می­داد. در سال1226ش، شیراز را شورشی سخت فراگرفت که در آن عزیزخان نقش بیشتری یافت. «ریش­سفیدان شهری، از نظام­الدوله درخواست نمودند که عزیزخان سرهنگ، در تکیۀ حافظیه حاضر گشته سخن از در مصالحت و مسالمت کنند.» (اقبال، میرزا تقی خان امیرکبیر، ص43)        

امیرکبیر که وارث مشکلات فراوانی از دورۀ صدارت حاج میرزا آقاسی بود و خود نیک می­دانست که به­تنهایی، قادر به حل مشکلات نخواهد بود، با درایت و نبوغ ­شناخت افراد، شخصیت­های ملی و بزرگی چون عزیزخان را یافت؛ از آنجا که یکی از ویژگی­های امیرکبیر، پایبندی به شایسته­سالاری بود و همواره سعی می­کرد از همۀ ظرفیت­ها استفاده کند، عزیزخان را به تهران آورد و مقام درخوری به وی داد. «برحسب استحقاق و اهلیت برتری،... پادشاه مصلحت دید اتابک اعظم را امضاء و حکم محکم بر طبق مسئلت و مدعا شرف صدور یافت» (خورموجی، ص 295).

نادر میرزا، از قول عزیزخان، چگونگی احضارش را چنین نوشته: روزی نامه­ای به خط امیر اتابیگ اعظم، به­ دستم رسید که در آن نوشته بود «عزیزا بیا تا عزیزت کنم». چون به تهران رسیدم، امیر مرا به حضور شاه فرستاد؛ برفتم، مرا بار دادند، شاهنشاه مرا محترم داشت و فرمود: «نیکو خدمت­های تو به هر جای، اتابیگ اعظم به ما عرضه کرده است. اکنون هنگام پاداش است، تو را به تمامی لشکر ایران آجودانباشی نصب کردم... برو و به کارها هوشیار باش.» (نادر میرزا، تاریخ و جغرافیای دارالسلطنۀ تبریز، صص262-261)

امیر، کفایت و درایت عزیزخان را کاملاً تشخیص داده بود و سردار روز­به­روز در دستگاه امیر عزیزتر می­شد. مقامی که امیر به او بخشیده بود، یعنی آجودانباشی کل عساکر، در حقیقت قائم مقام امیر بود و سمت امارت نظام، یعنی فرماندهی کل قوا محسوب می­شد. سردارکل، با امیرزاده خانم،دومین دختر امیرکبیر ازدواج  کرد (ن.ک. حکیمی ص 273؛ پاریزی، ص146­؛ شعبانی، ص 57) و بدین صورت بیش از پیش به صدر اعظم مملکت نزدیک تر شد. عزیزخان در حوادث مهم نظامی، مسئولیت اصلی را عهده­دار بود؛ وقتی در رجب 1228ش، شورش بابیۀ زنجان شروع شد، مراقبت کلی کار را به عزیزخان واگذاشتند. هنگامی که «الکساندر نیکولاویچ»، ولیعهد روسیه، برای سرکشی قفقاز به ایروان می­آمد، امیر برای ایجاد ارتباط حسنه، عزیزخان را برای استقبال از ولیعهد به ایروان فرستاد. «عزیزخان مکری، با یک قطعه نشان تمثال همایون و یک رشته حمایل آسمان­گون که خاصۀ سلاطین و ولیعهدان با عزّ و تمکین است... عازم ایروان گردید.» (خورموجی، ص74)

روزنامۀ وقایع اتفاقیه، در شمارۀ هفتم، دربارۀ ورود عزیزخان به دارالخلافۀ تهران، چنین می­نویسد: «عالی­جناب مقرب­الخاقان، عزیزخان، آجودانباشی عساکر منصوره، که از جانب سنی­الجوانب، اعلی­حضرت پادشاهی که برای مزید اتحاد باحوالپرسی و منزل مبارکی نواب ولیعهد امپراتوری رفته بود از ایروان مراجعت نموده» (وقایع اتفاقیه، شماره7). در اول رجب1267ق، ناصرالدین شاه به همراهی امیرکبیر عازم اصفهان شد. در این سفر، عزیزخان، که آجودانباشی کل عساکر ایران بود، برای نظم قشون شهر و ارگ در تهران ماند و در حقیقت، اختیار تمام کارهای کشوری و لشکری در دست او قرار گرفت.

عزیزخان در منصب عالی لشکری ایران متمکن شده بود و دستورات و توصیه­های امیرکبیر را به طور کامل اجرا می­کرد. به ­همین دلیل، از همان آغاز مورد غضب مخالفان امیر از جمله مهدعلیا، آقاخان نوری و پیوستگان ایشان قرار گرفت، ماجرای اعزام سردار برای شورش بابیۀ زنجان و تهنیت ولیعهد روسیه و سپردن امور تهران به سردار، حسادت آنها را برانگیخت و به خصوص در ماجرای سیدعلی­محمد باب، و ترور نافرجام شاه توسط پیروان باب در شمال تهران که این موضوع برای رسیدگی و سرکوب به عزیزخان سردار محول شد، بیشتر موجب حسادت بوده است. در این ماجرا، سردارکل مستقیماً با عمال سفارت انگلیس که سردستۀ آنها، آقاخان نوری بود درافتاد، ایشان، ابتدا به سراغ امیرکبیر رفتند، برای این منظور عوامل بیگانه و دربار با هم به­راه افتادند و بالاخره شاه را نیز با خود همراه کردند و به نتیجه رسیدند (رائین، ص 8).

امیر، در آخرین لحظه­های قدرت و حتی در دوران عزل، بر استفاده از قابلیت عزیزخان مکری تأکید کرده است. آنچه از مکاتبه­های امیرکبیر و ناصرالدین­شاه در دورۀ برکناری امیر برمی­آید، این است که شاه، امیر را مطمئن می­کند که سردار، در جای خود باقی خواهد ماند. شاه، دو روز پس از عزل امیر، در نامۀ 21 محرم 12۶۸هـ.ق برابر با ۱۶ نوامبر ۱۸۵۱م می­نویسد: «آجودانباشی، وزیر جنگ خواهد بود و تمام کسانی که شما، آنها را گذاشته­اید در مقامشان باقی خواهند بود و به قدرتشان نیز افزوده خواهد شد.» (آدمیت، ص 685) ذکر نام عزیزخان و تأکید بر ابقا و ترفیع مقام او، نشان می­دهد که امیرکبیر تا چه اندازه در این امر مصرّ بوده است.

سردارکل، پس از عزل امیرکبیر راه او را ادامه داد؛ عزیزخان، مانند سابق بر سر کار خود باقی بود. آقاخان به ­دلیل حسادت و این که عزیزخان نیز از پرورش­یافتگان امیرکبیر بود، تمایل داشت او را نیز به فرجام کار امیر برساند، اما ناصرالدین­شاه به دلیل حسن کفایتی که در ادارۀ امر قشون و تربیت افراد، از سردار می­دید، علاقۀ زیادی به وی داشت و همواره شایستگی او را می­ستود و چندین­بار او را مورد عنایت قرار داده و خلعت به او داده بود. هرچند این امر، خود بر کینه آقا خان می­افزود «دشمنی آقاخان نوری با سردار کل، از آن جهت بود که راز دل شاه از نمّامان شنیده بود که به خلوت از این مرد نکو گوید. بیم داشت که او را برکشد» (نادر میرزا، تاریخ و جغرافیای دارالسلطنۀ تبریز، ص 263) اما جرأت و جسارت برخورد با سردار را نداشت.  

امور تبلیغی دارالفنون در دوران تأسیس و راه­اندازی به عزیزخان سپرده شد. محمدعلیخان، در 24­محرم 1268­هـ.ق برابر با ۱۹­نوامبر­۱۸۵۱م نامه­ای به عزیزخان  نوشت که تأسیس دارالفنون را برای تعلیم «علوم از بابت حکمت و هندسه و معدن­شناسی و آداب جنگ به همۀ مردم اخبار و ترغیب و تحریض نمایند.» (آدمیت، ص 356) عزیزخان، به­دلیل شایستگی علمی، به­خصوص در علوم نظامی، در 18ربیع­الثانی 1268 هـ.ق برابر با ۱۰­فوریه ۱۸۵۲­م به ریاست دارالفنون انتخاب شد و از طرف خود، کارهای مدرسه را به محمدخان بیگلربیگی واگذار کرد. «چون وی به سلطانیه مأمور شد، محمدخان به مراقبت در امور نظام نامزد گشت.» (هدایت، ص63) مطمئناً این مدیریت نیازمند توانمندی علمی و دانش سردار بوده است. اشخاصی چون اعتمادالسلطنه گواهی علمی خود را از دست سردار گرفته­اند (خان ملک ساسانی، سیاستگران دورۀ قاجار، ص190).

در سال ۱۲۷۰هـ.ق/۱۸۵۴­م روابط عثمانی و روسیه به تیرگی گرایید و در نهایت به جنگ بین این دو دولت انجامید. در این جنگ­ها، فرانسه و انگلستان به یاری عثمانی شتافتند و دولت ایران، که در تعارض طرفداری یکی از دو دولت به­سر می­برد به این اکتفا کرد که چهل­هزار سپاهی به فرماندهی عزیزخان سردارکل، به سرحد غربی آذربایجان بفرستد و به سردار مکری دستور داد تا ورود والی جدید امور آذربایجان را سرپرستی نماید. حضور عزیزخان در حدود مرزی، 5 ماه به طول انجامید. «در 1270هـ.ق/ ۱۸۵۴م به ­علت جنگ روس و عثمانی، عزیزخان از راه احتیاط با لشکری به خوی آمد و مدتی در خوی و بعد تبریز توقف نمود.» (ریاحی، ص262) آقاخان که در پی فرصتی بود، پس از آن ­که عزیزخان، با چهل هزار مرد سپاهی به سرحدات آذربایجان روانه شد (صمدی، ص 315) و از مرکز دور شد، فرصت دسیسه­چینی یافت و شاه را نسبت به سردار کل، بدبین کرد. «تا اینکه صحیفۀ جرایمی مشتمل بر انواع علل و اغلوطه­ای چند... فراهم کرد.» (افخمی، ص 169) آقاخان، به­ محض ورود سردارکل به تهران درسال 12۷۳هـ.ق/ ۱۸۵۷م فرمان عزل وی را از همۀ مناصب و مسئولیت­ها از ناصرالدین شاه گرفت و آن را به دست حاج علیخان حاجب­الدوله قاتل امیرکبیر داد.

آقاخان نوری، راه را بر مردان خدمتگزار بست و هرکدام را به گوشه­ای فرستاد. سردارمکری در محرم 1274هـ.ق/ سپتامبر ۱۸۵۸م به سردشت رفت (سعادتنوری، ص 290). آقاخان به برادرش میرزا فضل­الله، وزیر نظام که پیشکار آذربایجان بود، دستور داد که عزیزخان را از سردشت به تبریز فرا خوانده به­نحو توهین­آمیزی حساب­های سردشت را از اوطلب کنند. عزیزخان، در این هنگام سخت بیمار بود اما وزیر نظام که از ارتباط نهان عزیزخان با شاه و ارسال نامه­ها به شاه خبر داشت، برخلاف امر برادر، در ظاهر عزیزخان را فرا خوانده و اذیت کرد، اما در نهان عزیزخان را مطمئن کرده بود که قصد اذیت او را ندارد (نادرمیرزا، تاریخ و جغرافیای دارالسلطنۀ تبریز، 264).

پس از عزل آقاخان از منصب صدارت، بار دیگر عزیزخان «به دربار معدلت مدار شاه احضار، کمافی السابق در خدمات محوله استقلال و اسقرار یافت. در این هنگام، به مدارج اعتلا و اعتبارش افزود، اتابیگی شاهزاده آزاد، و پیشکاری مملکت آذربایجان، ضمیمۀ مشاغل و مناصب سابقش گردید.» (افخمی، ص 169)

در سال 12۷۷هـ.ق/ ۱۸۶۰­م ناصرالدین­شاه، عزیزخان را به­ عنوان پیشکار مظفرالدین در آذربایجان انتخاب کرد تا بتواند به کارهای آن ولایت سر­ و ­سامان داده آنجا را اداره کند. تأکید و توصیۀ او این بود که به حرف ولیعهد و اتباعش، ترتیب­اثری ندهد. در واقع، حاکم واقعی آذربایجان، شخص عزیزخان بود و ولیعهد، به­واقع، اختیاری در ادارۀ امور آن ایالت نداشت. براساس همین سیاست ناصری، تقریباً تا زمان مرگ ناصرالدین­شاه، آذربایجان که سرحد روسیه و عثمانی بوده و همواره اهمیت زیادی از نظر داخلی و خارجی داشت، اداره می­شد. «سردار که شهامتی بسیار داشت کار مملکت از پیش گرفت. مردم مرفه و ممالک معمور بود» (نادرمیرزا، تاریخ و جغرافیای دارالسلطنۀ تبریز، 386) سردار چنان در کار نظام و ترتیب عساکر موفق بود که بعدها در سال 1320­ق، حسینقلی­خان نظام مافی، دربارۀ ایالت آذربایجان و نیروهای آن می­نویسد: «جز در عهد عزیزخان سردار، هیچ وقت قشون آذربایجان را این طور(منظم) ندیده بودم.» (نظام مافی، ص 278)

یکی دیگر از وقایع سال 1239ش، حملات حشمت­الدوله به ترکستان و مرو بود تا بلکه اشتباهات آقاخان نوری را در آن ناحیه جبران کند. عزیزخان، برای تدارکات نیروهای آذربایجان و تهیۀ مهمات در این لشکرکشی، زحمت­های فراوانی کشید و به همین دلیل از طرف پادشاه منصب «امیرنویانی» به وی اعطا شد (مستوفی، ص 93).

سرانجام، عزیزخان در تاریخ 18شوال 1287ق (1249ش)،در شهر تبریز و در سرای خودش درگذشت. او را در محلۀ سرخاب تبریز، جنب بقعۀ «سیدحمزه» دفن کردند. ناصرالدین­شاه در سفرنامۀ کربلای خود چنین می­نویسد:

«روز پنجشنبه، 19/شوال/1287 ق، در پای­طاق اتراق شدم، صبح حمام رفته بودم تلگرافی از مستوفی­الممالک رسید که شب چهارشنبه هیجدهم شوال 1287 ق، عزیزخان سردارکل، بعد از بیست روز ناخوشی در تبریز فوت شده است، با اینکه سن سردار مرحوم، قریب به هشتاد سال بود، از فوت او بسیار افسوس خوردم.» (ناصرالدینشاه، سفرنامۀ کربلا، 288)

پولاک نیز در سفرنامه­اش به نام «ایران و ایرانیان» چنین می­نویسد:

«آنها (کردها)، در کارهایشان به­ صلابت و شرافت شهره­اند، به ­همین دلیل شاه فعلی (ناصرالدین­شاه)، حفاظت شخصی خود و خانواده­اش را به یک سپاهی کُرد به نام آجودانباشی عزیزخان سپرده است، زیرا دیگر می­تواند کامل اطمینان داشته باشد که وی در هر احوالی در کنارش خواهد بود.» (پولاک، سفر نامۀ پولاک (ایران و ایرانیان)، ص24)

 عزیزخان، صاحب سه پسر به نام­های علیخان، حسینخان و سیف­الدین شد. علیخان به­جای پدر، فرمانده فوج چهارم تبریز شده و در قشون ایران خدمت می­کرد و زمانی که سردارکل وزیرجنگ شد درجۀ سرهنگی داشت.. سیف­الدین که چندبار به حکومت ساوجبلاغ مکری رسید، در حدود سال 1268ش درگذشت. پسرش محمدحسینخان (سیف­السلطنه)، امیری هوشمند، با اطلاع و مورخ بوده و در شهامت و شجاعت شهرت به­سزایی داشته است. دمرگان دربارۀ او چنین می­نویسد:

«مردی باهوش و فراست بود، به زبان­های ترکی، فارسی، عربی و کردی آشنایی داشته و کمی هم انگلیسی و آلمانی می­دانسته و هرچند دانشگاه نرفته و به خارج هم برای تحصیل مسافرت ننموده، بر ایرانیانی که برای مطالعه به اروپا رفته­اند پیشی جسته است.» (دمرگان، جغرافیای غرب ایران، ج2/43)

 او، به سال1292ش، وقتی که امرای ترک عثمانی به آذربایجان حمله کردند، کشته شد (سپهر، ایران در جنگ بزرگ 1918-1914، ص92) «از محمدحسینخان، تنها، پسری به نام علیخان­سردار باقی ماند که به نداری و پریشانی سر به ­بالین خاک نهاد و بدین­سان خاندان سردار خاتمه یافت.» (بدلیسی، شه ره فنامه (میژوی ماله میرانی کوردستان)، ص­376)

 

اهمیت حضور عزیزخان مکری در دربار قاجار        

قدرت­گیری عزیزخان مکری در دورۀ قاجار، موجب کنترل بیشتر دولت مرکزی بر مناطق کردنشین و احساس نزدیکی بیشتر مردمان مرزنشین کرد با مرکزنشینان بوده است. «چون عزیزخان سردارکل، از آن طایفه، در آستان شاه نامبردار گشت و به مراتب و مقامات عالیه ارتقاء نمود، لاجرم کارهای آن دیار با رونق و سامان گردید.» (بن رستم بابایی، ص175)

ارتقاء عزیزخان به­عنوان فردی سهیم در قدرت عصر امیرکبیر، ثابت کرد که امیر، در انتخاب خود و توجه خاص به این منطقه، اشتباه نکرده است؛ چون کردهای منطقه، از همان ابتدای تاریخ ایران، مدافعان خوبی برای مرزهای غربی ایران بوده و حق طبیعی خود می­دانند سهمی از قدرت را در اختیار داشته باشند. هرچند جانشینان امیر، از این موضوع استفاده نکرده و درس لازم را فرا نگرفتند؛ تا زمانی که کار به قیام شیخ­ عبیدالله رسید، دولت ایران تا حدودی به خطای خود پی برد و فهمید که آن حکامی که از پایگاه محلی قدرت بهره­مند نیستند، عملاً در ادارۀ امور ناتوانند و به­ همین دلیل، بعدها امیرنظام گروسی و سیف­الدین مکری، از اعقاب سردارکل استفاده کردند. عزیزخان، نه تنها در مسائل مناطق کردنشین غرب ایران، بلکه در شرق ایران و در قضیۀ هرات، درسال­های 1254-1253 ق، خدمات ارزنده­ای نشان داده بود. وی به مسئلۀ افغانستان، عمیقاً حساسیت داشت و به هنگام مقاوله­نامۀ هرات در 1853م، و قرارداد پاریس در 1857م، به­مناسبت تعصب شغل نظامی­گری و عرق وطن­پرستی و نقش قبلی که در این قضایا از زمان محمدشاه داشت، هروقت با شاه بود، بی­پرده از خیانت­های آقاخان نوری می­گفت.به­همینسبب،اغلبمحققینوپژوهشگران معاصر، سردارمکری را از اصلی­ترین عوامل شناساندن واقعیت وجودی آقاخان، به ناصرالدین­شاه و برکناری وی از صدارت می­دانند (تابانی، ص­128). همچنین سردارکل، توانست به­عنوان عنصری سنی­مذهب، در خدمت حکومت ایران سیاست­های عثمانی را در مورد استفادۀ ابزاری از کردهای سنی، نقش­برآب کند. حضور سردار کل در برخورهای مرزی، به ­عنوان فرمانده کل نیروهای ایران، به­خصوص در شرایط جنگ­های عثمانی با روسیه بسیار مؤثر بوده است.

استفاده ناصرالدین­شاه از عزیزخان به­عنوان پیشکار آذربایجان، با توجه به هم­جواری این ایالت با روس و عثمانی، و تحریکات آنها در این ایالت، نشانۀ اهمیت عزیزخان نزد شاه و اقرار بر توانمندی اوست. امین­الدوله در خاطرات سیاسی خود، زبان به اعتراف می­گشاید. «ناصرالدین­شاه، همیشه حاکم واقعی آذربایجان را از تهران روانه می­کرد، مثل سردار مکری و امیرنظام گروسی.» (امین­الدوله، ص­253) همراهی عزیزخان در صدر کارها، موجب رونق و سامان ولایت مکری و همراهی مردمان آن دیار با دولت مرکزی می­شد.

 

نقش عزیز خان مکری در روابط ایران و عثمانی

سردارکل، پایبند به مذهب اهل سنت بوده است؛ چنان که یکی از دلایل اعزام او به نزد شورشیان هرات در سال 1253ق، همین مذهب تسنن وی و هم­مذهب بودن وی با کامران میرزا و یارمحمدخان، شورشیان هرات بوده است؛ چنان که اعتمادالسلطنه تصریح می­کند، وی «تمایلی به تسنن داشت.» (اعتمادالسلطنه، چهل­سال تاریخ ایران دردورة پادشاهی ناصرالدین شاه، ج2، ص456) انتصاب عزیزخان، به ­دلیل مذهب سنی او توانسته است بر روابط دو قدرت همسایۀ ایران و عثمان تأثیر زیادی داشته باشد؛ چون در این دوره، عثمانی تلاش می­کرد از حربۀ تبلیغی خلافت بر مسلمانان، و اتحاد اسلام، برای جذب کردهای سنی­مذهب ایران و به­خصوص ولایت مکری، که از دورۀ صفویه ناراحتی­های فراوان به­ سبب تفاوت مذهبی خود با حاکمان دیده بودند، استفاده کند. اما امیرکبیر، که هیچ اعتنایی به تفاوت مذهبی نداشت، با انتخاب عزیزخان، راه را بر عثمانی­ها بست و آنها نتوانستند از تبلیغات خویش بهرۀ بیشتری ببرند. با وجود و حضور سردارکل، عثمانی­ها که همیشه شیعه­ستیزی را دامن می­زدند، ساکت شدند؛ به این دلیل که در این دورۀ زمانی، شخصی چون سردارکل در رأس امور بوده، کردها از دولت مرکزی اطاعت و تمکین بیشتری داشته­اند و این، از خصوصیات مردان کرد و به­خصوص عشایر مکری است که در مقابل حاکمانی از جنس خود، اطاعت­پذیری بیشتری دارند و در مقابل دیگران، عصیان و سرکشی می­کنند.

حضور سردار کل به ­عنوان آجودانباشی کل عساکر ایران، نه­تنها باعث شد که کردهای سنی­مذهب در مرزهای امپراتوری عثمانی، تمایل کمتری به آن امپراتوری داشته باشند، بلکه سردار کل نیز، خود شخصاً در مصدر امور امنیت کشور تلاش فراوانی کرد تا مرزهای ایران را از طرف دولت عثمانی­، ایمن کند. گرچه روس­ها، کمک­های مردم سنی­مذهب شهرهای کردنشین مرزی ایران به عثمانی­ها را، از جانب سردارکل قلمداد می­کرده، از دولت ایران درخواست پیگیری موضوع را داشته­اند؛ چنان که اینچکوف در تاریخ 13مه 1854م، به حکمران آذربایجان نوشته که «مردم سردشت، به سمت دولت عثمانی تفنگ، خنجر و سایر چیزها می­فرستند و این همه، به توسط آدم­های امیرالأمراءالعظام، سردارکل روی می­دهد.» (فاروقی، ص 95) اما انتصاب سردار در این شرایط، که روس­ها او را متهم کرده و از جانب دیگر افغان­های سنی­مذهب، از ناصرالدین­شاه خواسته­اند که به آنها اجازه دهد که از طریق ایران، به عثمانی­ها کمک کنند، «اهالی ممالک افغانستان متفق­القول، یک نفر ایلچی خدمت شاه ایران فرستادند که امروز، پادشاه اسلام را با طایفه کفار غوغا و کارزار است و بر عهدة عموم مسلمانان لازم است شرایط اعانت و امداد به­جا آورند. ما همگی حاضر هستیم اگر تو نیز از زمرۀ اسلام هستی، عسکر خود را برداشته با ما آمده، طریق مساعده را مرعی نموده رواسم اعانت و امداد به­عمل آید و الاّ جواب کن که ما تکلیف خود را بدانیم.» (نصیری، اسناد و مکاتبات ایران و عثمانی ج3/56) و این که نیروی اعزامی به سلیمانیه نیز با فرماندهی پاشاخان سرتیپ، که برادرزادۀ عزیزخان سردار، و بالطبع سنی­مذهب بوده اعزام شده بود، از اعتماد کامل شاه قاجار به سردار، به­خصوص در مقابله با امپراتوری عثمانی نشان دارد که داعیۀ خلافت اسلامی نیز داشته است.

آنچه از اسناد برمی­آید، این است که سردارکل، در حالی به مرزهای غربی اعزام شده است که عثمانی­ها، احتمال برخورد نظامی را از نظر دور نمی­داشته­اند.

     چونسردارکل،در سال1270ق، وظایف محوله را درست انجام داده بود، در سال­های بعد نیز در امور غرب کشور و مرزهای عثمانی، معتمدترین فرد نزد ناصرالدین­شاه بوده است. سند موجود در این باب، نامه­ای است از شاه ایران به وزیر خارجه در سال 1271ق که در آن می­نویسد:

«سواد تلغرافی که به رضابیک کرده­ام. حالا به سرحدات ساوجبلاغ و سردشت در زمستان اگر شما و سردار کل و معتمدالدوله صلاح می­دانید، بسیار خوب برود و تحقیق کند...در هرصورت، با سردارکل مخصوصاً گفتگو کن...» (گزیدۀ اسناد سیاسی، ج2).

پس از قرارداد ارزنة­الروم دوم، که عثمانی­ها تجاوزات مکرر به مرزهای ایران داشته و می­خواستندبههرشیوۀممکن،مناطقیچونقطورو مرگور را به امپراتوری خویش ملحق کنند، به بهانه­های واهی در مرزهای ایران قراول­خانه و پاسگاه­های مرزی بنا می­کردند؛ دولت ایران نیز، به سردارکل دستور داده بود تا هرجا از طرف عثمانی قراول­خانه درست می­شود، او نیز متقابلاً اقدام نماید (نصیری، اسناد و مکاتبات ایران و عثمانی، ج3، بیست وپنج).

در سال­های بعد، وقتی حاکمان ایران، استفاده از نیروهای بومی را فراموش کردند، شورش­هایی چون شیخ عبیدالله و حمزه آقای منگور رخ داد و دود این بلوا به­ چشم حاکمان و مردم منطقه رفت. از اسناد این دوره برمی­آید که مخالفان دولت ایران، عزیزخان را به چشم دشمن خود دیده و سال­ها پس از مرگ سردار، کینۀ خود را نسبت به این خادم ایران نشان داده­اند. در نامۀ میرزا سعیدخان به سفیر دولت ایران در عثمانی، آمده است: «حمزه­آقا به خاک عثمانی فرار... حمزه با جمعی از طوایف عثمانیه، به سردشت و ساوجبلاغ تاخت آورده... و خانۀ عزیزخان مرحوم و مسجد سردشت را سوزانید. دوم ذیقعده 1298ق.» (نصیری، اسناد و مکاتبات ایران و عثمانی ، ج3: 209) عثمانی­ها نیزچنین از فرصت نارضایتی کردها استفاده کرده آنها را بر علیه ایران به کار می­گرفتند.

 همچنین در سال­های پس از مرگ سردار کل، زمانی که فرزندانش حاکمان محلی سردشت و ساوجبلاغ بوده­اند، خدمات این خاندان به ایران قابل اثبات است. اسناد موجود، بر اهمیت موضوع مرزداری در میان فرزندان عزیزخان دلالت دارد؛ برای مثال، در تلگراف رمزی تبریز به صدراعظم، به ­تاریخ 17­رمضان 1324ق، چنین آمده است:

«از قرار راپورت سردار مکری (نوۀ سردار عزیزخان)، از سردشت چهارصد نفر عسکر، به قریۀ گناوه عثمانی که رأس­الحد و متصل به بیتوش، که مرکز آلان در خط سرحد واقع است، آمده متوقف شده­اند، خیالشان معلوم نیست، هر آن بخواهند بیتوش را تصرف نمایند می­نمایند،لازماستبرایمقابلۀآنهاسربازفرستادهشود.» (گزیدۀ اسناد سیاسی،ج4،ص429)

و بالاخره اینکه خانوادۀ سردار، جان خویش را در مقابله عثمانی و برای حفظ ایران فدا کرده، نوادۀ سردار محمدحسینخان سیف­السلطنه، در روزهای گرم جنگ جهانی اول، به­دست عساکر آل عثمان، در ذی­الحجه 1324ق، تیرباران شد (سپهر، ص92).

 

نتیجه­

مدیریت هوشمندانه سیاسی امیرکبیر و احساس عمیق میهن­دوستی وی، سبب شد نخبگان سیاسی مناطق مختلف و دوردست ایران در ادارۀ کشور به­خدمت گرفته شوند و از توان آنان بهره­برداری گردد. در واقع عزیزخان مکری، تجلی اصل ارادۀ همگان در مدیریت کشور و نتیجه سیاست خردورزانۀ امیرکبیر است. ارتقای عزیزخان به مناصب ارشد سیاسی، نشان­­دهندۀ مشارکت برابر و عاری از تبعیض در ساختار قدرت بود که در نتیجۀ آن، تمایزهای قومی و مذهبی کردها، بسیار کمرنگ­تر شد. دفاع کردها از مرزهای ایران، که در تنش­های مرزی ایران و عثمانی که به سرکردگی عزیزخان انجام می­شد، بهترین شاهد این مدعا است.

خرد سیاسی و نبوغ نظامی عزیزخان، عامل تعیین­کننده در سیاست خارجی با عثمانی بود. سیاست مبتنی بر عقلانیت و به دور از تنش­زایی و ماجراجویی عزیزخان، ایران را در برابر عثمانی­ها مصون می­داشت و مهم­ترین عامل در ایجاد هم­دلی کردها با دولت مرکزی آن دوره و دفاع پرشور آنان از مرزهای ایران و سد تجاوزها و تعدی­های مرزی دولت عثمانی بود. چنین سیاستی، موجب شد در این دوره، که مرزهای ایران و عثمانی مشخص می­شد، کردهای سنی­مذهب، به اراده و اختیار خود، ماندن در قلمرو ایران را انتخاب کنند. با توجه به نتایج این مطالعه، به حکومت ایران در دورۀ کنونی و حاکمان آیندۀ این مملکت، پیشنهاد می­شود که با مروری بر دورۀ عزیزخان مکری و شایسته­سالاری امیر، درس­های لازم را فراگیرند و در برنامه­ریزی­های خود، به­این امر توجه داشته باشند که برای ادارۀ منطقه و ایجاد روابط حسنه با حکومت مرکزی، تمایزات فرهنگی و دینی را در نظر گرفته مردان و زنان این منطقه را در مصدر کارها قرار دهند.           

 

 

پی­نوشت

1. یکی از قلعه­های مشهور در مسیر مهاباد'ارومیه که در دورۀ صفوی مرکز شورشی به رهبری امیرخان برادوست علیه شاه صفوی بوده است.

آدمیّت، فریدون، امیرکبیر و ایران، چ سوم، شرکت سهامی انتشارات خوارزمی. تهران، 1348.

اعتمادالسلطنه، محمدحسن­خان، مآثروالآثار (چهل­ سال تاریخ ایران در دورة پادشاهی ناصرالدین شاه)، ج اول، چ دوم، تهران، اساطیر، 1374.

اعتمادالسلطنه، محمدحسن­خان، صدرالتواریخ، به اهتمام محمد مشیری، تهران، وحید، 1349.

اعتمادالسلطنه، محمدحسن­خان، تاریخ منتظم ناصری، تصحیح محمداسماعیل رضوانی، تهران، دنیای کتاب، 1367.

افخمی، ابراهیم (بی تا)، تاریخ فرهنگ و ادب مکریان، سقز، انتشارات محمدی.

اقبال آشتیانی، عباس، ­میرزا تقی­خان امیرکبیر، به­اهتمام ایرج افشار، چ چهارم، تهران، توس، 1358.

اقبال آشتیانی، عباس، «رجال دورة قاجاریه، عزیزخان سردار کل مکری»، مجله یادگار، سال چهارم، شماره1و2، از 40 تا  58، 1326.

امین­الدوله، میرزاعلیخان، خاطرات سیاسی امین­الدوله، به­کوشش حافظ فرمانفرمایان، چ سوم، امیرکبیر، تهران، 1370.

باستانی پاریزی، محمدابراهیم، تلاش برای آزادی، تهران، نوین ،1354 .

بامداد، مهدی، شرح حال رجال ایران در قرن 13و13و14 هجری، تهران، زوّار، 1371 .

بدلیسی، ئه میر شه ره ف خان بدلیسی، شه ره فنامه (میژوی ماله میرانی کوردستان)، وه ر گیرانی ماموستا هه ژار، هه ولیر، ئاراس، 2006 .

برزویی، مجتبی، اوضاع سیاسی کردستان (از1258-تا 1325هـ.ق)، چ اول، تهران، فکرنو، 1378.

برزویی، مجتبی، «مکریان و اندیشۀ ایران»، مجلۀ گفتگو، شمارۀ 53، ص83 تل 100­، 1388.

بن رستم بابایی، عبدالقادر، سیرالاکراد، تصحیح محمد رئوف توکّلی، چ اول، تهران، ارژنگ، 1366.

پولاک، یاکوب ادوراد، سفرنامۀ پولاک (ایران و ایرانیان)، ترجمۀ کیکاووس جهانداری، چ اول، تهران، خوارزمی، 1368.

تابانی، حبیب­الله، چهره­های منفور در تاریخ معاصر ایران، تهران، نگاه، 1382.

حکیمی، محمود، داستان­هایی از زندگانی امیرکبیر، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1378.

خان ملک ساسانی، احمد، سیاستگران دورۀ قاجار، چ اول، تهران، مگستان، 1379.

خورموجی، محمدجعفر، «حقایق نگار» حقایق الاخبار ناصری، تهران، زوّار، 1344.

خه لفین.ن.أ ، خه بات له ری ی کوردستانا، وه رگیری له روسیه وه  جه لال ته قی، سلیمانی، را په رین، 1971­.  

دمرگان، ژاک، جغرافیای غرب ایران، ترجمۀ کاظم ودیعی، چ اول، تبریز، انتشارات چهر، 1339.

دیوان­بیگی شیرازی، احمد، حدیقه­الشعرا، احمد، تصحیح عبدالحسین نوایی، تهران، زرین، 1372.

رائین، اسماعیل، حقوق بگیران انگلیس در ایران، چ نهم، تهران، 1373.

ریاحی، محمدامین، تاریخ خوی­، تهران، طرح نو، 1378.

سپهر، احمدعلی«مورخ­الدوله»، ایران در جنگ بزرگ 1918-1914، چ اول، تهران، بینا، 1336.

سعادت نوری، حسین،  رجال دورة قاجاریه، تهران، توحید، 1364.

شعبانی، علی،  1000 فامیل، چ اول، تهران، زرّین، 1375.

صمدی، سید محمد، تاریخ مهاباد، چ اول، مهاباد، نشر رهرو، 1373.

فاروقی، عمر، کردستان در مسیر تاریخ به روایت اسناد، چ اول، تهران، آنا، 1383.

گزیدۀ اسناد سیاسی ایران و عثمانی، چ اول، تهران، دفتر مطالعات وزارت امور خارجه، ج دوم، 1369.

گزیدۀ اسناد سیاسی ایران و عثمانی، چ اول، تهران، دفتر مطالعات وزارت امور خارجه، ج 4،­ 1370.

مستوفی، عبدالله، شرح زندگانی من (تاریخ اجتماعی و اداری دورۀ قاجاریه)، ج اول، چ اول، تهران، زوار  1384.

مک داول، دیوید، تاریخ معاصر کرد، ترجمۀ ابراهیم یونسی، تهران، انتشارات پانیذ، 1380.

نادرمیرزا، تاریخ و جغرافیای دارالسلطنۀ تبریز، تصحیح غلامرضا طباطبایی مجد، تبریز، انتشارات ستوده، 1373.

ناصرالدین شاه، سفرنامۀ کربلا، به کوشش ایرج افشار، تهران، فردوسی، 1363. 

نصیری، محمدرضا، اسناد و مکاتبات ایران و عثمانی، چ اول، ج دوم، تهران، کیهان، 1368.

نصیری، محمدرضا­، اسناد و مکاتبات تاریخی ایران و عثمانی، تهران، کیهان 1371.

نظام مافی، حسین قلیخان، خاطرات و اسناد حسین قلی­خان نظام مافی، بکوشش معصومه نظام مافی و دیگران، تهران، تاریخ ایران، 1361.

هدایت، مهدی­قلی­خان «مخبرالسلطنه»، خاطرات و خطرات، چ سوم، تهران، زوار، 1361.

روزنامۀ وفایع­الاتفاقیه، سال اول، شمارۀ هفتم، هفدهم جمادی­الاول.