روابط ایران و لهستان در عهد صفویه

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسندگان

1 عضو هیئت علمی دانشگاه پیام‌نور، مأمور در دانشگاه ورشو، لهستان

2 دانشجوی دکترای ایران‌شناسی دانشگاه ورشو

چکیده

متن حاضر بررسی و ترجمۀ سفرنامۀ صفر موراتوویچ 'تاجر و سیاح لهستانی ارمنی­تبار' است که در سال 1602 میلادی به ایران سفر کرد. در این مقاله علاوه بر ترجمه، به مطالبی نیز در زمینۀ نسخه­شناسی و نقد محتوای آن اشاره می­شود. چون یکی از دو نسخۀ موجود این سفرنامه را کروسینسکی تصحیح کرده است، پاورقی ایشان نیز نقل می­شود. در این مقاله به رد برخی ادعاهای نگارندۀ سفرنامه، مانند زناربستن شاه عباس اول نیز پرداخته می­شود و همچنان شکل نوشتن واژه­های فارسی به دست موراتوویچ و ناشران سفرنامه­اش به متن حاضر ضمیمه می­شود.

کلیدواژه‌ها


1. مقدمه

دربارۀ تاریخ متن حاضر و نویسندۀ آن

این متن ترجمة فارسی نخستین سفرنامۀ لهستانی دربارة سفری است که صفر موراتوویچ (Muratowicza)، تاجر ارمنی­تبار لهستانی، به ایران داشته است.درکتاب­های مرجعی که تاکنون به زبان فارسی منتشر شده است، دربارۀ روابط ایران و لهستان مطالب چندانی وجود ندارد؛ مانند «تاریخ روابط ایران و اروپا در دورة صفویه» که نصرالله فلسفی1 در قسمت اول آن، تنها در برخی قسمت­ها به لهستان اشاره کرده و اصلاًً از روابط ایران و لهستان سخنی نگفته است؛ البته، کتاب «لهستان و ایران» تألیف علیرضا دولتشاهی2 و چند مقالۀ دیگر که بخش صفوی آنها از روی پژوهش­های قدیمی و ناقص لهستانی نوشته شده است، به مطالبی دربارۀ این روابط اشاره می­کنند، همچنین در کتاب «ایران و جهان» عبدالحسین نوایی نیز چند اشارۀ مختصر به این موضوع دارد3. در کتب لهستانی نیز اطلاعات جزئی دربارۀ زندگانی نگارندۀ این سفرنامه درج شده­ است.

آن­چه از کتاب «طبقات لهستانی» درمی­یابیم این است که صفر موراتوویچ4 در سال 1602م. برای رسیدگی به امور تجاری و در کنار آن، انجام دادن برخی کارهای مخفیانۀ سیاسی به ایران سفر کرد و در حین مأموریت، سفرنامه­ای نگاشت که از خود به یادگار گذاشت5. به نوشتۀ للول6 موراتوویچ اثر دیگری نیز دربارۀ بونا سفورزا، ملکه لهستان7 دارد که البته این دعوی را در هیچ کتاب دیگری ندیده­ایم و آن را بعید می­دانیم؛ به­ویژه این که اگر موراتوویچ معاصر ملکۀ لهستان بود، در زمان سفر خود به ایران پیرمردی بود که طاقت چنین سفر طولانی را نداشت.

از بررسی خود متن می­توان به اطلاعاتی دیگر نیز پی­برد. اول، از خود اسم «صفر» پیداست که به احتمال قوی زادگاه موراتوویچ که نام خانوادگی­اش را می­توان به «مرادپور» ترجمه کرد، لهستان نبوده، بلکه یکی از ممالک شرقی (ایران یا عثمانی) بوده است؛ چون به زبان ترکی و فارسی مسلط بوده و ظاهراً با برخی از آداب و رسوم ایرانی آشنایی داشته است، وی به احتمال قوی از میان ارامنۀ ایران برخاسته بود که به دلایل نامشخصی به لهستان (به طور دقیق­تر، ورشو) رفته و ساکن آنجا شده است. برای همین باید گفت که صفر در زمان مأموریت خود، احتمالاً مردی میانسال بود، و چون به زبان لهستانی نیز کاملاً مسلط بود، به طور حتم سال­های درازی در لهستان به­سر ­برده است. نکتۀ دیگر این است که موراتوویچ آشنایانی در محافل درباری و دولتی لهستان داشت؛ چرا که در سفرنامۀ خویش از نامه­نگاری بین خود و یکی از درباریان این کشور یاد   می­کند، غیر از این موضوع، خرید اجناس برای استفادۀ شخصی پادشاه و مأموریت سیاسی نشان می­دهد موراتوویچ در نظر پادشاه و کارگزارانش شخصی قابل اعتماد و کاردان بوده است. متأسفانه دخالت­های موجود در متن که بعداً به آنها پرداخته خواهد شد، از اعتبار هرگونه جزئیات استخراج شده از متن می­کاهد.

 

2. روش بررسی

مترجمان این سفرنامه هنگام پؤوهش دربارۀ متن موردنظر بر تطبیق آن با کتاب‌های تاریخی دیگر و همچنین بر تحلیل محتوای خود متن تأکید ورزیدند و به عقاید کسانی که در تألیف و نشر آن شرکت جسته بودند نیز واقف شدند تا صحت و اصالت متن سفرنامه را به درستی ارزیابی کنند.

 

3. بحث و نتیجه‌گیری دربارۀ تألیف این سفرنامه

ناشر دوم این کتاب، یوزف اپیفانی میناسوویچ (Józef Epifani Minasowicz) (1777) که نخسین چاپ سفرنامه را به عنوان کتابی جداگانه انجام داد، (چاپ مجدد: 1807)8 دربارة پیدایش این سفرنامه چنین نگاشته است:

«...این گزارش صفر موراتوویچ دربارۀ مأموریت خود در ایران بیشتر از بیست سال پیش به دست مرحوم کشیش تادئوش کروسینسکی از انجمن عیسوی و میسیونر در ایران افتاد (...)9 این گزارشی که میان دست­نوشته­های قدیمی پیدا شده؛ زمانی پس از چاپ کتاب وی دربارۀ تاریخ ایران (عنوان فارسی: سفرنامه کروسینسکی) از سوی کازیمیژ نیسیولووسکی(Kazimierz Niesołowski) قصردار10 اسمولنسک برای او ارسال شده11. او نسخه­اش را با دست خود بازنوشته به من به عنوان هدیه دوستانه فرستاده است12

این ناشر می­نویسد که نمی­خواست چنین کتابچۀ ارزشمندی را فقط برای خود نگه دارد و برای همین آن را به چاپ رسانید.

4. دخالت در متن

ازدیباچۀناشرنخستمعلوماستکهاینسفرنامهکارتنهایک نویسنده نیست، بلکه علاوه بر موراتوویچ، چند نفر دیگر به آن دست زده­اند. این افراد عبارت­اند از: کروسینسکی، نیسیولووسکی و میناسوویچ. گویا آنان متن کتاب را تغییر داده­اند که می­شود برای این چند دلیل آورد:

نخست، شیوۀ نوشتن اسامی در کل متن یکی نیست؛ مثلاً در خود سفرنامه، نام­ وزرای شاه­ عباس و رجال آن زمان به اشکال مختلف نوشته شده است؛ البته، در قسمت­های بسیاری می­توان این تفاوت را با اصلاح اشتباهاتی فهمید که از آغاز در متن وجود داشته یا نیسولووسکی آنها را انجام داده است؛ اما این نیز جای شگفتی است که با وجود تسلط موراتوویچ به فارسی و ترکی، اسامی اشخاص و شهرهایی را که می­توان در چاپ نیسیولووسکی دید اصلاً به هیچ زبان شرقی و غربی شباهت ندارد. این دلیلی دیگر برای دروغین بودن گفت­و­گوهای پیچیده و شخصی آن تاجر ارمنی با شاه و رجال ایرانی است؛ به ویژه این که او ادعا می­کرد آن چه را آنان با یکدیگر به زبان فارسی   می­گفتند می­فهمید.

دوم، داستانی دربارة مسیحی­شدن شاه­ عباس به این سفرنامه وارد شده که از گفته ­های میسیونرهای کاتولیک در ایران است و می­تواند نشان­دهندۀ دخالت کروسینسکی و نیسیولووسکی در متن سفرنامه باشد. از آن جا که کروسینسکی با هر دو ناشر دوست و منبع آگاهی آنان دربارۀ ایران بوده است؛ متن سفرنامه را برگزیده و چاپ کرده است.

سوم، در دو بخش این سفرنامه نام­های متفاوتی برای اعتمادالدولۀ ایرانی آمده است که خطای هر دو نسخه می­باشد. دلیل دیگری که با دلیل مزبور ارتباط دارد این است که یکی از این اسامی به شکل عجیبی است (Isthan-chan در چاپ نیسیولووسکی: Staaten Beg) که بخش دومش فهمیدنی است و منظور «خان» (در نسخۀ نیسیولووسکی، «بیگ») است، اما فهمیدن بخش نخستش دشوار است و بی­شک فردی آن را نوشته که فارسی را خوب نمی­دانسته است، در حالی که اسامی دیگر در این سفرنامه ساده­تر و قابل فهم نگاشته شده­اند. معلوم است که این نام بیگانه را کروسینسکی ننوشته است؛ زیرا وی نیز مدت زیادی در ایران بوده و به زبان­های پارسی و ترکی تسلط داشته است، بلکه به احتمال بسیار، یکی از ناشران آن را برای تکمیل متن نوشته است یا به احتمال زیاد هر دو ناشر چنین کرده اند؛ چون شکل آن در هر دو چاپ کهنه کاملاً تفاوت دارد.

غیر از این، معلوم است که دست­کم بخشی از این کتابچه ساختگی و دروغ است؛ زیرا اسامی رجال صفوی که در آن نام برده شده­اند درست نیست. این موضوع را می­شود از روی نام­های وزرا فهمید که در پی­نوشت به آنها اشاره شده ­است. در همین سفرنامه به سفیر انگلستان و برادرش اشاره­ای شده که معلوم است منظور نگارنده (نگارندگان) برادران شرلی بوده­اند. البته آنها افراد معروفی بودند که اگر نویسنده می­خواست داستانی دروغین  بنویسد، به آسانی می­توانست شرح ماجراهای آنها را پیدا کند. اما اگر این بخش داستان ساختگی می­بود، بی­شک نام­های آنان نیز برده می­شد و فقط به ذکر منصب سفارت انگلستان در ایران اشاره نمی­کرد.

این همه دلایلی است که مشخص می­کند این سفرنامه با وجود این که تا حدودی واقعی است، قابل اعتبار مطلق نیست؛ چون داستان­ها و دروغ­ها با بخش معتبر تاریخی آن آمیخته شده است.

5. سفرنامه       

در اینجا به مطالبی که در سفرنامۀ صفر موراتوویچ مطرح شده است اشاره می­کنیم:

یکی از این مطالب بازداشت شدن پیک شاه ­عباس به لهستان در مسکو بود که در این سفرنامه به آن پرداخته شده است، اما چون این داستان با زندگانی برادران شرلی ارتباط دارد پیشنهاد می­شود که برای آگاهی از کل داستان، خواننده به کتاب­هایی که دربارة ماجراهای این برادران انگلیسی نوشته شده است، رجوع کند13.

مطلب دوم، جنگ­های لهستان با کشورهای دیگر است که موراتوویچ هنگامی که دربارۀ عظمت پادشاه لهستان سخن می­راند به آن اشاره می­کند. آن چه برای خوانندۀ ایرانی به منظور فهمیدن متن سفرنامه کافی است، در خود کتابچه نوشته شده است و در پی­نوشت مقالۀ حاضر نیز توضیحات لازم را داده­ شده است. متأسفانه تاکنون کتابی به زبان فارسی دربارة تاریخ نظامی لهستان چاپ نشده است؛ لذا خوانندۀ ایرانی ناگزیر است به آن چه در این جا آمده است بسنده کند.

مطلب سوم، روایت ورود سفیر مسکو به اصفهان است که داستان جالبی است، اما به درستی آن اطمینانی نیست؛ از طرفی چون نکته­ای نیست که بر اساس آن بتوان به راست یا دروغین بودن داستان استناد کرد، ممکن است راست باشد؛ یا فقط برای تمسخر روس­ها نوشته شده باشد.

پیچیده­ترین مطلبی که در این متن آمده است داستان مسیحی شدن شاه­عباس است. این داستانی است که در ایام قدیم (تا نیمة اول قرن بیستم) در اروپا و به­ویژه در لهستان؛دانشمندانبسیاریآنرا باور می­کردند. ریشه و سرچشمۀ این داستان گفته­های میسیونرها بود که می­خواستند خود را هرچه موفق­تر بنمایند و نیر کتاب­هایی است که اعتبارشان ثابت نشده است (مانند سفرنامۀ کنونی).

فقط یک دلیل برای داستان موراتوویچ (یا بهتر گوییم: کروسینسکی یا نیسیولووسکی) در باب مسیحی شدن شاه عباس می­شود آورد و آن این است که شاه عباس مسلمان بود و فقط برای کسب کمک اروپاییان در جنگ­ها علیه عثمانیان به مسیحی بودن تظاهر می­نمود. اما این دلیلی بر مهارت شاه عباس در فن دیپلماسی است و نه برای مسیحی بودن وی!

در ادامه، متن سفرنامه می­آید. ترجمۀ ما بر اساس نسخه چاپی 1777 میلادی است؛ چون از چاپ قبلی صحیح­تر و تفاوت میان هر دو نسخه بسیار کم است و فقط به تفاوت نام­ها اشاره می­کنیم (ر.ک: جدول زیر)

یادداشت: در این متن چند نوع یادداشت و پانوشته­ وجود دارد؛ اول، یادداشت­های کروسینسکیکهناشراولسفرنامهازلاتینبهلهستانی برگردانده است. دوم، یادداشت­های خود ناشر دوم (میناسوویچ) (از این دو گروه، کل نوشته­ها ترجمه نشده است و فقط به آن­چه برای خواننده ایرانی یا ایران­دوست جالب است بسنده شده است). نوع سوم پانوشته­ها، یادداشت­های نویسندگان مقالۀ حاضر است. در هر پانوشتی مشخص شده است که یادداشت متعلق به کدام گروه می­باشد.

ضمیمه: فهرست شکل­ نام­ اشخاص و شهرهاست که در هر دو نسخۀ چاپی آمده است (در خود متن شکل فارسی را به کار برده­ایم و تنها در جاهایی که آن را کافی ندیده­ایم یک یا چند فرم اروپایی را نیز ذکر کرده­ایم)؛ واژگانی که با خط ایتالیک تحریر شده­اند لاتین می­باشند:

فارسی

نیسیولووسکی (والاشک)

میناسوویچ (یادداشت­ها)

(نامی است ساختگی و غلط)

Staaten beg

Isthan-chan

ارس

Araz

Araxes

ارض روم

Erzum

Erzerum

اروان

Rewan

Erywan

اصفهان

Etpan, Elpan, Elphan

Aspaham

اعتماد الدوله

 

Ichtyman-Dewlet, Echtyman-Dolwet

بیگلربیگ

Begtrebeg

(دیده نمی­شود)

پاشا، باشی

Basza

(فقط به عنوان بخشی از نام شخصی و به شکل Basza به کار می­رود)

پیرقلی

Pirkuli, Pirkul (نام صحیح که در این نسخه چیز کمیابی است؛ یا از اصل متن مانده یا از کتابی دیگر بدین­شکل گرفته شده)

Pirr-kuli

تبریز

Tawryz

Tauryz, Ekbatana

طهماسپ بیگ

Tachmas (Tochmas) beg

Tahmas-beg, Tahmasbeg

جلفا

Dżulfa

Dziulfa

حسین بیگ (اما در جایی که نام وزیر نوشته غلط است چون در این روزگار چنین وزیری بدین­نام نبود)

Haten beg

Hussein-Beg

خراسان

 

Chorasan

سنان پاشا

Synan basza

 

شاه

به کار نرفته است و همه­جا واژه Król (قرال) نوشته شده است

Szach
Krol نیز به کار می رفت

شاه صفی

 

Szach-Sefi

شاه عباس

 

Szach-Abas

صفوی

 

Sofi

طرابوزان

Trapezand

Trapezunt

عثمان پاشا

Ormian Basza

Osman Basza

قارص

Kars

Kars

قزوین

Kazbin

Kazbin, Casbinum

قندهار (کندهار)

 

Kandahar

کاشان

Kiesan

Kaszan

گیومری

Girym

Grym

مراد (سلطان عثمانی)

 

Amurates

نخجوان

Nachsywan

Nachczywan, Naxivanum

وزیر

Wezyr, Weyzer (ممکن است که Weyzer اشتباه چاپی بوده باشد)

Wezyr

وزیر اعظم (سمتی در عثمانی)

 

Wezyr Azem

 

چند نکته دربارۀ شکل آوایی برخی از حروف لهستانی

حرف (یا حروف)

تلفظ

Ch

ه

Dzi

جی

ج

Ó

او

W

و

Y

صدای شبیه «ای» با «اِ» و «او»

گزارش صفر موراتوویچ، شهروند ورشو که به دستور سیگیسموند سوم، پادشاه لهستان، برای انجام دادن امور در سال 1602 به ایران اعزام شده بود؛

برگزیده­ای از نسخۀ خطی کهن و نسخه­ای که برای نخستین­بار به چاپ رسیده است

 

چون نامه­ای از اعلی­حضرت پادشاه داشتم که عبور از هر کشوری با همۀ کالاهایی که در ایران خریده­ام برای من آزاد است، از ورشو به طرف لویو حرکت کردم. آنجا وقت نگذرانیدم و از راه والاچیا سفر کردم و از رود دانوب عبور کردم و به مانگالیا، شهر ترکی که بر ساحل دریای سیاه قرار دارد، رفتم. کشتی­ای را در آنجا اجاره کردم و روز اول آوریل 1602 [در نسخه نیسیولووسکی: 1601] در دریا حرکت کردیم، اما چون باد مخالف می­وزید، آخرین روز مه به سختی به بندر ترابزون رسیدیم. از آنجا به ارض روم15، شهر بزرگی که در نزدیکی مرز ایران قرار دارد، حرکت کردم و طی شانزده روز به آنجا رسیدم. از ارض روم به سمت قارص، شهری بزرگ که پادشاه ترکی مراد16 از ایرانیان گرفته بود، رفتم و در دوازده روز به آنجا رسیدم. از قارص برای امنیت بیشتر از راه سرزمین مسیحی اسکندر، پادشاه گئورگی17 راه پیمودم و طی ده روز به شهر گیومری رسیدم. از آنجا پس از پانزده روز به ایروان، شهر بزرکی که در روزگار قدیم پایتخت پادشاهان ارمنی بود و اکنون ترکان آن را از ایرانیان ربوده­اند، رسیدیم. سپس بعد از چهار روز به نخجوان18 رسیدیم؛ شهری بزرگ که ترکان آن را نیز اشغال کرده­اند. سپس از رود بزرگ ارس در اطراف جلفا19 عبور کردیم، در آن شهر تعداد خانه یا خانواده­های ارمنی 1500 خانوار است. از آنجا در مدت شش روز به تبریز یا هگمتانه20 سفر کردیم که شهر بزرگی است و در روزگار قدیم پایتخت پادشاهان ایران بوده است. این شهر را عثمان پاشا زرنگ گشوده است و اکنون مرز مملکت ترکی همانجاست. از تبریزپسازبیست­روز طی راه به شهر بزرگ و دارالسلطنۀ قزوین21 رسیدیم و از آنجا بعد ازپانزده­روز به شهر بزرگ کاشان حرکت کردیم. در آنجا سفارش کردم که قالی­های ابریشمیبانخزرینبرایپادشاهببافندوهمچنانچادر و شمشیر و غیره برای وی بسازند.

در این شهر با یک تاجر مسیحی­ نژاد ارمنی که خدمتکار طهماسپ بیگ، وزیر دوم22 پادشاه ایران بود، آشنا شدم. خادم وزیر چون به اصفهان رسید، به وی خبر داد که تاجری از طرف پادشاه لهستان به کاشان آمده است. طهماسپ بیگ چون این مطلب را به اطّلاع پادشاه [ایران] رساند، او بی­درنگ مأموری نزد من فرستاد و به کلانتر23 کاشان فرمود که بدون تأخیر مرا پیش وی روانه کند. پس از مدتی اندک، بر اسبانی که در طی راه آماده شده بودند سوار شدم و طی سه روز به اصفهان رسیدم که در این وقت شاه در آن جا اقامت داشت.

آنجا مرا در کاخ با شکوه طهماسپ بیگ جای دادند. وی از من پرسید بهر چه به ایران آمده­ام. گفتم که از سوی پادشاه لهستان، رئیس عزیزم، دستور دارم که از اینجا برای وی سنگ­هایی گران­بها و نیز چند چیز دیگر، به ویژه چادر بخرم. سپس به من گفت: شاه من   یک­و­نیم سال پیش پیکی را نزد پادشاه تو فرستاد؛ مگر آنجا او را ندیدی؟ جواب دادم: وقتی که من از لویو حرکت می­کردم ، فقط شنیدم که در آن وقت به مسکو آمده است و نیز با خبر شدم که نامه­های شاه تو را برای پادشاه من به همراه داشته است، اما وی در لهستان نیست؛ چون آقای «دزیرژک» (Dzierżek) یکی از درباریان پادشاه که مترجم زبان ترکی، فارسی و عربی است به من نوشت و اعلام کرد که قاصد شما که نزد قیصر آلمان فرستاده شده بود، در پراگ حضور دارد و از آین نیز تعجب کرده است که با وجود این که از راه لهستان رفته است، هیچ نامه­ای برای پادشاه لهستان نبرده است. همچنین دزیرژک از طرف پادشاه لهستان به من فرمود که به امور بزرگ در دربار شما وارد نشوم، بلکه فقط این را بیان کنم که دوستی پادشاه لهستان می­تواند برای شاه ایران از دوستی فرمانروایان مسیحی دیگر مفیدتر باشد و نیز تلاش کنم شاه را به نامه­نگاری دو جانبه­ای با پادشاه کشور خود متقاعد سازم.

وزیر اینها را از من شنید و نزد شاه رفت و این مطالب را به او باز گفت و به کاخ خود برگشت و به من گفت که فرمان شاه است که  تمام روز از تو پذیرایی کنیم. روز بعد نیز این کار را به طور مستمر ادامه داد و دستور داد که مرا به مهمان­سرا ببرند و آنجا هر روز برای ناهار و شام بیست نوع غذا به من می­دادند. روز دیگر، مرا نزد شاه احضار فرمودند و اسبی را فرستادند که با طلا و سنگ­های گران­بها تزیین شده و دستور دادند که سوار آن به کاخ بروم و من بی­درنگ این کار را کردم.

در آنجا مرا به تالار با شکوهی بردند که در آن فقط شش مشاور سلطانی بودند که با لباسی زربافت بر تن و با شمشیر گران­بها مقابل شاه ایستاده بودند. خود شاه نیز بر روی کرسی سیمین با بعضی پوشش طلایی که زیر آن پارچه­ای زربافت گران­بها گسترده شده بود، نشسته بود و ردای اطلسی سپید و شنل با خز سمور بر تن داشت. جلو آمدم، به طور معمول تعظیم کردم، کمی عقب رفتم و ایستادم.

پادشاه دستور داد که کرسی سیمینی برای من بیاورند، اما من به­هیچ­وجه نمی­خواستم بنشینم؛ چون می­دیدم که مشاوران ایستاده­اند. از من احوال پادشاه لهستان را پرسید. جواب دادم که به توفیق خدا وی را هنگام خروجم سالم و شاد و برای دشمنان خود خطرناک دیدم و با نهایت اخلاص از سوی او به اعلی­حضرت سلام می­رسانم، اما در این باره هیچ دستوری به من داده نشده است؛ چون تنها تاجرم و سفیر نیستم؛ پس فقط آن چه را دزیرژک درباری و مترجم24 زبان ترکی و فارسی و عربی به من سپرده است می­گویم تا واسطه­ای باشم و به نام شاه لهستان، رئیس عزیزم خبری به اعلی­حضرت برسانم و بگویم که پادشاه لهستان دوستی اعلی­حضرت  را خواستار است. پس از آن [شاه] از من پرسید کی دربار را ترک و از چه کشورهایی عبور کرده­ام و در راه احوالم چگونه بوده است؟ به اندازۀ نیاز به آن سؤالات جواب دادم. بعد به سوی مشاوران رو گردانید (تصور کرد که زبان فارسی را نمی­فهمم) و به فارسی25 گفت: اکنون بهتر است دیگر به مهمان­سرا برود؛ چون هنوز جرئت حرف زدن ندارد؛ پس به شکل رسمی تعظیم کرده، رفتم.

وقتی شام می­خوردم، طهماسپ بیگ نزد من آمد و گفت: تو را نمی­شناسم اما چیزهای خوبی دربارۀ تو از برادران ارمنییمان شنیده­ام. به تو اعلام می­کنم که اینجا پیکی مسکویی حضور دارد که برای شاه ما دربارۀ قیصر آلمان، پادشاهان فرانسه و انگلیس و وندیکیان و نیز حکام و ممالک دیگر تعریف می­کرد و ضمن سخنانش گفته است که پادشاه لهستان به تزار مسکو که ارباب اوست، باج می­دهد. فردا این پیک با مهم­ترین ملازمانش نزد شاه خواهد بود و همچنین سفیران انگلستان و وندیک حضور خواهند داشت، تو را نیز فرا خواهند خواند. شاه در حضور آنها دربارۀ این امور از تو سؤال خواهد کرد، فکر کن چه جوابی خواهی داد. سپاسگزاری کردم و او [طهماسب­بیگ] رفت.

بامداد روز دیگر، باز هم اسبی برای من و طهماسپ بیگ آوردند و ما را به کاخ شاه بردند. آنجا مرا به تالار بزرگی راهنمایی کردند که آنجا پادشاه بر جایگاهی نشسته بود و در دست چپ وی26 سفیر انگلستان ایستاده بود. پس از او وندیک و پشت­سر آنان مترجم حاکم مسکو ایستاده بودند. دست راست شاه پنج وزیر ایستاده بودند که شاه فرمود نزدیک آنها بایستم. سپس اول به من گفت: «حالواحوالپادشاهچطوراست؟آیا خیلی­وقتاست که از پیش وی حرکت کرده­ای؟ آیا در کارهایش موفق است؟» سپس گفت: «وقتی از کشوری چنان دور آمده­ای، پس چرا هیچ نامه­ای از سوی پادشاهت برای من نیاورده­ای؟» پاسخ دادم که من سفیر نیستم، بلکه اهل تجارت هستم و به قصد خریدن سنگ­های گران­بها و بعضی تولیدات صنایع ایرانی برای پادشاه آمده­ام. پس گفت: «مگر در جهان سلطانی مانند امپراطور کل روس هست؟ او به من لطف بسیاری دارد و اغلب نامه به من می­نویسد و پیک­ها می­فرستد. پس از او قیصر آلمان، دیگر هم ملکۀ انگلستان، وندیکیان، و نیز پاپ روم هستند که مرا فراموش نمی­کنند و دوستی مرا می­خواهند؛ پس چرا پادشاه تو اگر سفیری نمی­فرستد، دست­کم نامه­ای نمی­دهد؟» جواب دادم که جایشگفتی نیست که پادشاه به اعلی­حضرت سفیر و نامه­ای نمی­فرستد چون شما اعلی­حضرت هم چنین نمی­کنید، در حالی که پادشاه می­داند که به حکام مسیحی دیگر، هم سفیر و هم نامه­هایی می­فرستید.

پس از آن شاه با غضب به سفیر انگلستان رو گرداند و سپس به "Isthan-chan" وزیر اول27 گفت: مگر برای پادشاه لهستان نامه­ای نفرستادم؟ جواب داد: اعلی­حضرت فرستادید. پس شاه به سفیر انگلستان رو گردانید و گفت: «دیگر برادرت هم نامه­ها و هم هدایا را گرفت و قرار بود آنها را به پادشاه لهستان بدهد چرا نداده است؟ سفیر گفت: با برادرم دشمنی نورزید ای شاه! او در این زمینه تقصیری ندارد؛ چون هنگامی که نزد امپراطور کل روس رسید، گفت که نامه­ها و هدایایی برای پادشاه لهستان دارد و امپراطور او را به زندان انداخت. در آنجا سه ماه بیمار بود و وقتی سوگند خورد که مستقیماً پیش قیصر آلمان و سپس به انگلستان خواهد رفت؛ از زندان آزاد شد. شاه چیزی نگفت و فقط سرش را تکان داد.

من از لباسم گذرنامه­ای از پادشاه [لهستان] آوردم و به سفیر وندیگ سپردم که القاب پادشاه را بخواند و او این کار را کرد. سپس گفتم: «این [گذر]نامه را برای این به آقای سفیر نشان دادم که اعلی­حضرت بفهمد که حاکم مسکو بیهوده امپراطوری کل روس را به خود نسبت می­دهد و برعکس می­گویم که پادشاه لهستان ملک و مالک روس است و بخش بزرگ­تر کشور روس را در اختیار دارد؛ پس حاکم مسکو امپراطور کل روس نیست و در این مورد گزارش مشروح و واقعی به اعلی­حضرت می­دهم که در گذشتۀ نزدیک، سلف پادشاه مرحوم پادشاه استفان (Stefan) با زور، کشور لیوانی28 و سی دژ محکم در مملکت مسکو را از حاکم مسکو ربود و ولایات پهناور او را گشود؛ تا حدی که خود حاکم مسکو جرئت نمی­کرد با لشکر خود سر بیرون آورد؛ چون هر جایی می­رفت شکست می­خورد و بدون شک اگر پاپ29 به حمایت او برنمی­خواست و خود حاکم با فرستادن پیک­هایی برای صلح التماس نمی­کرد، پادشاه لهستان کل خاکش را فتح می­کرد30. با فهمیدن همۀ اینها، شنیدن این که حاکم را امپراطور کل روس می­نامند، برای من دشوار است». این را گفتم و به طور رسمی به شاه تعظیم کردم و به جای خود برگشتم  و گفتم: «از اعلی­حضرت عذر می­خواهم؛ درست است که پیک پادشاه نیستم، اما رعیت او هستم و نمی­توانم آسیبی را که به او می­رسد تحمل کنم و باید پاسدار احترام و شرف پادشاه باشم؛ پس از اعلی­حضرت خواهش می­کنم اجازه فرمایند چند کلمۀ دیگر هم بگویم». شاه گفت: «آن چه را که لازم است بگو، مترس».

پس گفتم: «اعلی­حضرت من هیچ چیزی بر ضد احترام پادشاهان شریف و بزرگی که با آنان دوست هستید نمی­گویم. می­دانم که قیصر آلمان سلطان شریف و بزرگی است و در میان مسیحیان بسیار قدرتمند است؛ اما پادشاه لهستان از او کوچک­تر نیست. دربارۀ قدرت وی31 یک داستان کوتاه و استوار برای اعلی­حضرت یاد می­کنم. چندی پیش آرشیدوک ماکسیمیلیان، برادر قیصر آلمان، لشکری عظیم بسیج کرده بود و می­خواست کراکوف، پایتخت [لهستان آن زمان] را بگیرد. پادشاه ما از سوئد32 همراه جمع کوچک ملازمان به آنجا می­رود (چون      نمی­فهمید و انتظار نداشت که در آن ناحیه دشمنی داشته باشد). قبل از آمدن پادشاه، سپهسالار [یان زامویسکی] ماکسیمیلیان را از کراکوف راند و بسیاری از کسانش را کشت؛ به گونه­ای که ارشیدوک ناچار شد با شرم فرار کند و چون از مرز گذشت، ارتش بزرگ­تری را جمع کرد تا بار دیگر به کراکوف حمله کند. در این اثنا پادشاه به کراکوف رسید و به سپهسالار فرمود که علیه آرشیدوک حرکت کند و در مرزهای [لهستان] منتظر حمله­اش نباشد. پس سپهسالار علیه او اقدام کرد و انتظار داشت در خاک لهستان به او برخورد کند، اما ماکسیمیلیان برای این که قدرتمندتر باشد، در اطراف یکی از شهرهای قیصر آلمان33 نزدیک مرز لهستان منتظر سپهسالار بود. سپهسالار نمی­توانست خواهش­های ارتشیان را که درخواست می­کردند آنان را به خاک آلمان ببرد رد کند و نپذیرد.

پس این کار را کرد، از مرز گذشت و مستقیماً به اردوی دشمن شتافت و با لشکر عظیم و آهنین ماکسیمیلیان به نبرد پرداخت، غنیمت بسیاری گرفت، خود او را محبوس کرد و یک سال و نیم در زندان نگه داشت تا هنگامی که پس از میانجیگری پاپ34 و خود قیصر و بسیاری از حکام مسیحی پادشاه او را رها ساخت.

علاوه بر این، در گذشتۀ نه­ چندان­ دور میهاییل، حاکم مونتن35 و دشمن قدرتمند ما بر ضد امپراطور ترکی به پا خاست، لشکرش را شکست داد و برادرش سنان پاشا36 را گوشمالی داد؛ به طوری که سنان پاشا هنگام فرار ناگزیر شد توپخانۀ سنگینش را ترک کند. توپخانه به دست میهاییل افتاد و با استفاده از آن لشکرش را استحکام بخشید. میهاییل ولایت بزرگ اوردی37 را از ملک ترانسیلوانیا گرفت و خود او و لشکرش را شکستی کلی داد. غیر از این، بر قیصر آلمان هم طمع داشت و بخشی از ارتش او را شکست داد؛ بدین­خاطر، مغرورتر شد و به مملکت والاچیا که به پادشاه ما باج می­دهد، حمله کرد و حاکمش را راند و سربازان خود را در دژهایش گذاشت. پادشاه نمی­توانست این را تحمل کند؛ لذا سپهسالار خود را با گروهی از لشکریان فرستاد. سپهسالار نیز میهاییل را از سرزمین والاچیا راند و نزدیک بود که میهاییل کشته شود، اما فرار کرد. سپس [سپهسالار] به کشور میهاییل رفت و او را به نبرد وا داشت و با وجود این که بیش از هفت هزار نفر لشکری نداشت، ارتش میهاییل را شکست داد و توپخانه سیصد توپ را ربود و مملکتش را به تصرفات پادشاه ملحق کرد که تا امروز در دست ایشان است. حقیقت این است که گفتم و اگر معلوم شد که داستان جور دیگری است، دستور بدهید که زبانم را از حلقم38 بیرون آورند».

شاه به وزیران و سفیران نگاه کرد و به حسین­بیگ، والاترین وزیر39 گفت: «می­بینی، چه آدمی است؟! با این که پیکی نیست، چقدر پاس احترام پادشاهش را دارد!» و بی­درنگ برای پیرقلی، درباری مذکور که همراه برادر سفیر انگلستان قاصد لهستان بود، پیکی فرستاد که پیش او برود. وقتی که پیش شاه آمد، سلطان به من اشاره کرد و گفت: «پیرقلی، این آدم را می­بینی؟ اهل تجارت است و سفیری نیست، لیکن چگونه از پادشاهش حمایت می­کند و چون نامش را دوست دارد، نمی­تواند تحمل کند که به نام او صدمه­ای برسد و تو ای نادرستکار، در مسئولیت خود و فرمان من غفلت نمودی؛ ترا فرستادم تا با برادر سفیر انگلستان به سوی پادشاه لهستان بروی و تو برگشتی». جواب داد: «امپراطور کل روس مرا راه نداد و گفت که در آنجا چون زبانی بلد نیستی، کاری نداری. [بگذار] برادر سفیر انگلستان نامه­ها و هدایا را برساند». شاه گفت: «تو دفعة پیش به من گفتی که برادر سفیر انگلستان همراه تو به لهستان وارد شد و اکنون من خبر دارم که امپراطور مسکو این پیک را به زندان انداخته بود و بدین­خاطر نه نامه­ها و نه هدایا نرسیده است». پیرقلی پاسخ داد: «بله این­ طور بود و نه به شکل دیگر.  من برگشتم و او در مسکو ماند»40. شاه گفت: «چرا قبلاً این را به ما نگفتی؟» پیرقلی جواب داد: ترسیدم. پس از آن شاه به وزیر گفت: «کسی که دروغ می­گوید شایستۀ چه رفتاری است؟» وزیر جواب داد: «اگر اعلی­حضرت می­خواهند او را مجازات کنند، خواه و ناخواه باید رنج کشد». پس شاه فریاد زد: «او را از اینجا ببرید و زبانش را ببرید و چشم­هایش را بیرون آورید.» و بلافاصله او را بردند. سپس با زبان ملایم به وزیر گفت: «این مهمان را ببرید و جامۀ جدیدی بر تنش بکنید و شمشیری از خزانه را بر کمربندش آویزان نمایید و بار دیگر او را پیش من بیاورید.»

پس با آنها [احتمالاً با درباریان] رفتم و ردای ابریشمی دمشقی بر تنم پوشاندند و بر روی آن جامۀ زربافت و بر سرم دستار سفید و طلایی با خز خاکستری گوسفند گذاشتند و بر کمربندم شمشیر پولادی41 را با پارچۀ سبز روی قبضه­اش آویزان کردند. با چنین لباسی نزد شاه رفتم و به طور مرسوم با احترام تعظیم کردم و از پوشاکی که به من داده بود سپاسگزاری کردم. شاه گفت: «به سلامتی این را بر تن دار که این یادگاری و بخش اول پاداش من است. خواهش می­کنم با این لباس نزد پادشاهت و برادر من بروید و دربارۀ هر چه که اینجا دیدی و خواهی دید گزارش بدهید. علاوه بر این، چند مطلب دیگر هم دارم که می­خواهم به تو اعلام کنم که به پادشاه عرض نمایی، اما حالا می­توانی به مهمان­سرا بروی». تعظیم کردم و رفتم.

وقتی با طهماسپ­بیگ و سفیر وندیک سوار اسب شدیم، یک راست مرا به مهمان­سرا راهنمایی نکردند، بلکه به میدان پهناور و به جایی رساندند که در آن پیرقلی دراز کشیده بود و می­نالید و کنارش زبان بریده­اش و چشم­های بیرون آورده شده­اش انداخته شده بودند. وقتی از اسب پیاده شدم، سفیر مسکو مرا به منزل خود دعوت کرد، اما با وجود این که سه بار اصرار کرد، نپذیرفتم. روز بعد سفیر انگلستان مرا دوبار برای ناهار دعوت کرد، اما باز هم توانستم این را رد کنم.

پس از ده روز شاه مرا دعوت کرد که با وی ناهار بخورم. طهماسپ­بیگ مرا به بوستانی نصف مایل42 از شهر رسانید و به تالار با شکوهی راهنمایی کرد. در آنجا شاه را دیدم. به طور عادی به او تعظیم کردم. سلطان روی کرسی نشسته بود. غذا آوردند. شاه به طهماسپ­بیگ وزیر فرمود: غذا به مهمانم تعارف کن. شاهزاده و طهماسپ­بیگ نشستند، من هم نشستم و شاه از دور به ما نگاه می­کرد. دستور داد که شراب بیاورند و ساقی باده را آورد در پیمانۀ زرینی که با سنگ­های گران­بها، الماس­ها و لعل­ها و یاقوت­های کبود، هر یکی خیلی با شکوه تزیین شده بود. شاه به من گفت: «مهمان به سلامتی شاه عظیم و نامی شما و برادر عزیز می­خورم» و نیم پیمانه را خورد. آن­گاه فرمود که برای من آن را پر کنند و به من گفت: «اگر پادشاهت را دوست داری به یک­بار این را بخور». پاسخ دادم: با کمال میل به سلامتی پادشاهم و اعلی­حضرت   می­نوشم و به یک­باره خوردم. پس از لحظه­ای در کنار میز ایستادم و گفتم: اگر علی­حضرت اجازه بدهند مرا مرخص فرمایند. گفت: ان­شاء­الله به سلامت بروی. سپس رو به وزیر گردانید و گفت: «سفیران مسکو، انگلستان، وندیگ و پاپ را پذیرفتم اما هیچ­یک را آنقدر نپسندیدم که این آدم را؛ زیرا می­توانم با او به زبان خود صحبت کنم».

سپس به من گفت43: «مهمان برو آنجا» و نزد من آمد و دستم را گرفت. مرا به آخر تالار راهنمایی کرد و وزیر و پسر را مرخص فرمود و به اطاق کوچک­تری مرا برد. آنجا جامه­اش را باز کرد و صلیب زرین را بیرون آورد و گفت: «مهمان عزیز بدان که من دیگر مسلمان نیستم، بلکه به توفیق خدا مسیحیم و با تعلیم پاپ روم نجات­دهنده و خدا و آدم عیسی مسیح را شناختم. پس دیگر همان دینی را دارم که در تمام جهان کلیسای مقدس44 آن را تعلیم می­دهد و پادشاه تو نیز این را باور دارد45. پس آرزوی آن می­کنم که پادشاه تو هم این را بداند و به من به عنوان یک مسیحی اعتماد قائل باشد. راست است که هنوز این را آشکارا نشان نمی­دهم؛ چون رعایای مسلمان بیشتر از مسیحی دارم، اما به توفیق خدای احد در تثلیث چنان بکوشم که همۀ رعایایم را بدون کشمکش و زور ورزی به شناختن مسیح راهنمایی کنم؛ وقتی که خدا به من پیروزی بر دشمنم را که با لشکرم علیه او حرکت می­کنم، توفیق ببخشد46. در آرزوی دوستی با پادشاه تو هستم و به واسطۀ تو صمیمیت، صداقت و برادری خود را به او می­فرستم. اگر دربارۀ من بداند و بفرماید که من به او خدمت کنم، عصبانی نمی­شوم و اگر به من نیازی نداشته باشد و یا تا وقتی که بتوانم به پادشاه پیکی بفرستم زنده نمانم، پس شاید دست­کم فرزندم47 که او را دیدی، به درد پسر پادشاه بخورد. نمی­دانم چه هدایایی همراه تو بفرستم.» گفتم: «من اینجا برای دریافتن هدایا فرستاده نشده­ام و جرئت نمی­کنم بدون این که سفیری باشم، نامه­ای برای اعلی­حضرت داشته باشم. اما اگر اعلی­حضرت میل دارند، هدایا را همراه پیکتان بفرستید؛ من به او هنگام سفر خدمت خواهم کرد». پس از آن شاهگفت:«چوناکنوناینعملینیست،دست­کم این نامه را به پادشاه بده و از او خواهش کن که از طریق پیکش یا تو به من جواب بنویسد. من قول می­دهم که وقتی از جنگ برگشتم، پیکم را با هدایا بفرستم.» سپس نامۀ ممهور را دریافت کردم و بدرود گفتم و وی به من فرمود: «فردا حرکت می­کنم و تو سه روز همراه من خواهی بود و سپس خداحافظی خواهیم کرد.»

از صبح بعد، لباس ساده و کفش ساده­ای از گیاهان48 می­پوشید و پیاده می­رفت و ششصد جوان زیبای هم­رکابش نیز چنین بودند. و من سوار اسب می­رفتم و در چادر طهماسپ­بیگ غذا می­خوردم و می­خوابیدم. روز چهارم شاه را سوار اسب دیدم. او هم متوجه من شد و گفت: «خواهش می­کنم این را به گوش پادشاهت و برادر من برسان و به وی یادآوری کن که همیشه دوست وفادارش خواهم بود.»

6. پایان گزارش صفر موراتوویچ

آمدن پیک مسکو نزد شاه ایران از روزنامۀ خاطرات همان موراتوویچ برگزیده شده است:

وقتی که سفیر مسکو همراه 150 نفر ملازمش در ساحل دریای خزر از کشتی پیاده شد، شتابان سوار اسپان [به اصفهان؟] آمد. شاه عباس، کلانتر این شهر را با همراهی دو هزار سوار و اسپانی برای سفیر و ملازمانش به استقبالش فرستاد. برای خود سفیر اسب دیگری آوردند که سر تا پا به زر و سنگ­های گران­بها پوشانده شده بود. وقتی [سفیر] وارد شهر می­شد، شاه از نزدیک به او نگاه می­کرد و با ملاحظۀ شخصیت مغرورش به درباریان خود گفت: «مشخص است که این آدمی فکر می­کند که عظمت او بیشتر است از عظمت و شکوهی که واقعاًً دارد». سفیر را به سرایی که در آن اتاق­های بسیار زیبا بود بردند. چند روز بعد کسی پیش او فرستادند و پرسیدند آیا می­خواهد شاه را ببیند. پاسخ داد: «معلوم است که می­خواهم سفارتم را نزد او انجام بدهم، اما خواهش می­کنم به من بگویید چطور هنگام تقدیم استوارنامه49 باید از شاه استقبال کنم؟» جواب دادند: «رسمی هست که سفیران دیگر آن را رعایت می­کنند که باید تعظیمکنی، درودی از سوی پادشاهت به شاه برسانی و پای وی را ببوسی». پاسخ داد: «این­طور که نمی­شود، اما بازوانش را مطابق دستور اربابم امپراطور کل روس خواهم بوسید. وقتی اینها را به شاه گفتند خندید و گفت: «به او بگویید که فردا خود را آماده کند که...50. » (شاه سخن زشتی بر زبان می­راند)

صبح روز دیگر سفیر، خود و ملازمانش را آماده کرد و لباسی زربافت پوشید. وقتی او را به کاخ آوردند از او خواهش کردند که در تالار بزرگی منتظر بماند؛ بیش از یک ساعت منتظر ماند، در حالی که ملازمان وی خسته بودند و عرق از پیشانی پاک می­کردند؛ چون پیاده آمده بودند و فقط سفیر سوار اسب بود و مهمان­سرا از کاخ بسیار دور بود. ناگهان یک درباری آمد و گفت: «اعلی­حضرت تازه دارند استراحت می­کنند، وقت دیگری بیایید». سفیر به ناخواه از آنجا رفت.

بامداد دیگر، باز هم اسبی برای او فرستادند. بار دیگر، لباس رزبافتی پوشید؛ چون به کاخ رسید، ایشیک آقاسی باشی51 به استقبال او آمد و گفت: «شاه وقت مدیدی منتظرت بود و الآن کمی دارو خورده است؛ خواهش می­کنم عصبانی نشو و وقت دیگری بیا». پس بار دیگر مجبور شد برگردد و چون چاره­ای ندید، شب پیاده و متواضعانه پیش وزیر اول52 رفت و پرسید: چرا دو بار در کاخ حاضر شده، اما نتوانسته است شاه را ببیند؟ وزیر پاسخ داد: «آن کسی که می­خواهد بازوی شاه را ببوسد، باید صبور باشد و وقت زیادی صبر کند». سفیر گفت: «اگر شاه غضب کند، من دیگر می­توانم حتی پایش را ببوسم. فقط هرچه زودتر.»

 پس شاه طهماسپ بیگ، وزیر دوم را فرستاد تا روز دیگر سفیر را بیاورد. [سفیر] به کاخ آمد و به طوری که وزیر اول53 به او گفته بود، پای شاه را بوسید و مأموریتش را انجام داد. پس از آن شاه به او فرمود: امشب با وزیر اول [اعتماد الدوله] نان می­خوری. غذای اول در ظرف­های مسین پیشکش شده بود54، دیگری در حلبی، سوم در ظرف­های سیمین، چهارم در ظرف­های سفالی، پنجم با مقدار زیادی شکر روی سینی­های زرین. شاه از پشت نردۀ آهنین ظریف به مهمانانش نگاه می­کرد. سپس فرمود که شراب کهنه را به پیمانه­های طلایی برای مهمانانش بریزند. وقتی که بسیار نوشیدند خواهش کردند که مرخص شوند. آن­وقت وزیر دوم آمد و گفت که اعلی­حضرت چون از آمدن سفیر خوشحال است اجازه می­دهد که هر چه در این اتاق هست از آن شما باشد. یک دفعه بدون این که فکر کنند به سینی­های طلایی دست یازیدند و یکی پس از دیگری آنها را می­ربودند. با هیاهوی بسیار به پارچه­ها دست می­زدند و همه­اش را میان خود پاره پاره می­کردند55 و شاه از دور نگاه می­کرد و می­خندید و هنگامی که بیرون رفتند به وزیر گفت: «این سفیر وقتی آمد، خیلی جدی به نظر ما رسید؛ چون احترام پادشاهش و جایگاه سفارت را پاس می­داشت؛ اما وقتی مست شد یک­دفعه چه آدم حقیری شد!».

اینگزارشیاستکهطهماسب­بیگبهصفرموراتوویچدادهاست و خود طهماسب­بیگ ناظر چنین بزمی بوده که دو هفته قبل از ورود صفر موراتوویچ انجام شده است.

7. تشکر

تألیف مقاله حاضر با کمک مالی وزارت علوم لهستان به یکی از نویسندگان (استانیسواف آدام یاشکوفسکی) امکان‌پذیر شد (شمارۀ پروندۀ کمک مالی: 11H 12 0256 81).

8. پی­نوشت

1. فلسفی، نصرالله، تاریخ روابط ایران و اروپا در دورۀ صفویه، قسمت اول، تهران، چاپ ایران، 1316.

2. دولتشاهی، علی­رضا،  لهستان و ایران، تهران، نشر بال، 1386.

3. قابل­توجه است که در اثر مذکور نام موراتوویچ و تاریخ سفر وی به اشتباه ذکر شده است، ر.ک.: نوایی، عبدالحسین، ایران و جهان، از مغول تا قاجاریه، تهران 1364، صص 220-221.

4. یؤاهیم للول (Joachim Lelewel) نام وی را Serafin آورده است که ظاهراً غلط است؛ ر.ک.:  Lelewel, Joachim, Polska, dzieje i rzeczy jej, Poznań 1858، v. 1, p. 16

5. Idem; Dykcyonarz biograficzny powszechny, Warszawa 1851, p. 116, Siarczyński, Franciszek, Obraz wieku panowania Zygmunta III, Lwów 1828, v. 1, p. 336

6. Lelewel, Joachim, Polska, dzieje i rzeczy jej, Poznań 1858، v. 1, p. 16

7.  Bona Sforza متولد 1494، فوت 1557، ملکه لهستان از 1518.

8. للول به چاپ دیگر این کتاب، یعنی لایپزیگ 1774 نیز اشاره کرده است. ر.ک.:

Lelewel, Joachim, Polska, dzieje i rzeczy jej, Poznań 1858، v. 1, p. 16

9. در اینجا ناشر زندگانی کروسینسکی را شرح می­دهد که نقل آن لازم نیست؛ چون سفرنامه کروسینسکی در ایران چاپ شده است.

10.Kasztelan : منصب و مقامی در لهستان قدیم بود.

11. نیسیولووسکی نیز قبل از میناسوویچ گزارش صفر موراتوویچ را در مجموعه­ای با عنوان Otia Domestica در سال 1752 صص 272-291 چاپ کرد، اما کارش بسیار ناقص بود؛ مثلاً تاریخ سفر را 1588 میلادی نوشته که غلط است؛ چون در خود متن تاریخ آن را 1601 نوشته است. جدیدترین چاپ از روی نسخۀ نیسولووسکی در مجموعۀ:

Walaszek, Adam, Trzy relacje z polskich podróży na Wschód muzułmański w pierwszej połowie XVII wieku, Kraków 1980, pp. 35-47

(سه گزارش از سفرهای لهستانی به مشرق اسلامی در نیمه اول قرن 17 میلادی) منتشر شده است.

12. Relacya Sefera Muratowicza, obywatela warszawskiego od Zygmunta III krola Polski dla sprawowania rzeczy wysłanego do Persyi w roku 1602. Rzecz ze starego rękopisu wybrana y teraz dopiero do druku podana, Warszawa 1777, pp. 3-4

13.مثل شرلى، آنتونى، سفرنامۀ برادران شرلى‏، ترجمۀ آوانس‏، مصحح: على دهباشى،‏ تهران، نگاه، 1387.

14. فقط بعضی از گروه­های راهبان و راهبه­ها راهب بودن خود را پنهان می­دارند که حتی آنان نیز به مسیحی بودن خود اعتراف می­کنند.

15. شهری در ترکمانی، یعنی ارمدستان بزرگ نزدیک سرچشمۀ رود فرات [منظور ناشر همان شهر ارض روم در ترکیۀ فعلی است] و قارص شهری در همان­جا (یادداشت ناشر). [قارض - به ترکی Kars، شهری است در شمال شرقی ترکیه که مرکز استان قارض است.]

16. Amurates (یادداشت ناشر).

17. گئورگی، در ایام قدیم ایبری (Iberia): گرجستان امروزیست؛ همانند هند و ترکیه آسیایی: هندوستان و ترکستان و غیره (یادداشت ناشر).

18. نخجوان (Naxivanum) شهری در ارمنستان برزگ است که در آن راهبان دومینیکان ملی از زمان بورتولومئو کوچک بونونی که در قرن 14 در آنجا میسیونر بود و کرسی اسقف اعظم را در آنجا تأسیس نکرده و اولین اسقفش شده بود تا امروز اسقف اعظمشان را از میان فرقۀ خود برمی­گزینند و کارهای دینی را به شیوۀ لاتینی، اما به زبان بومی انجام می­دهند (یادداشت ناشر).

19. غیر از جلفا در کنار ارس، شهر دیگری به همین نام در اطراف اسپهان قرار دارد که آن را شاه عباس بنا نهاده و ثروتمندترین شهروندان را در آنجا سکونت داده و از آن بسیاری سود برده است. در همان شهر راهبان کارملیت، دومینیکان ژزویت و... میسیون و کلیساهای خودشان را دارند و از آزادی عبادت برخوردارند (یادداشت ناشر).

20. [نگارنده معلوماتی را  دربارۀ تبریز و همدان با هم آمیخته است].

21. قزوین (Casbinum) پس از اسپهان بهترین شهر و پایتخت پادشاهان ایران از سلسلۀ تیمور لنگ تا اولین پادشاهان دودمان صفوی بوده است که آن را شاه عباس بزرگ به اسپهان منتقل کرد (یادداشت ناشر).

22. [از کتاب معلوم نیست اسم فارسی این مقام چه بوده است؛ ممکن است منظور نگارنده همان طهماسب قلی بیگ، غلام خاصه باشد که مسئول کوچاندن ارامنه به اصفهان بود و نامش در تاریخ  عالم­آرا آمده است. ر.ک.: ترکمان، اسکندر بیگ، تاریخ عالم‏آراى عباسى، مصحح: ایرج افشار، تهران، امیرکبیر، 1382، ج‏2، ص 668].

23. [در اشل لهستانی: Starosta].

24. [در متن واژۀ Drohoman یعنی Dragoman آمده است که از واژۀ فارسی «ترجمان» سرچشمه می­گیرد و در زمان قدیم به معنی مترجمان زبان­های شرقی به ویژه فارسی و ترکی به کار می­رفت].

25. در دربار ایران زبان ترکی بیشتر از فارسی کاربرد دارد (یادداشت کروسینسک).

26. پیش ترکان و ایرانیان دست چپ افتخار بیشتری دارد، برعکس رسم اروپایی (یادداشت کروسینسکی).

27. [این نکته عجیبی است، چون در زمان سفر موراتوویچ مهم­ترین وزیر ایران لقب اعتمادالدوله داشت و به خواجه حاتم­بیگ اعتمادالدوله صافی اردوبادی معروف بود؛ ر.ک.: حقیقت، عبدالرفیع (رفیع)، وزیران ایرانی، کومش، تهران 1384، ص. 328؛ در چاپ نیسولووسکی نام وزیر Staaten Beg نوشته شده است که غلط است.]

28. [ناحیۀ استونی و لاتویای کنونی].

29. با فرستادن قاصد خود راهب ژزویت آنتونیو پوسوینو (Antonio Possevino) (یادداشت ناشر).

30. [این اشاره­ای به جنگ­های لهستان و مسکو در سال­های 1579-1582 میلادی است.]

31. [این اشاره­ای به جنگ­های لهستان و مسکو در سال­های 1579-1582 میلادی است.]

32. [یعنی پادشاه لهستان]

33. [پادشاه سیگیسموند از شاهزادگان و پادشاهان سوئد بود و این داستان دربارۀ نبردی است که پس از انتخاب او برای منصب پادشاه، بین لشگر لهستان و طرفداران وی از یک طرف و آرشیدوک آتریشی و طرفدارانش از طرف دیگر، در سال­های 1587-1588 میلادی رخ داد].

34. کلمنت هشتم (یادداشت ناشر).

35. [کشوری در رومانی امروزی؛ در متن اسمش به غلط «مولتان» Multan نوشته شده است؛ میهاییل معروف به «میهاییل پهلوانی» ملک ترانسیلوانیا، والاچیا و مولداویا بود].

36. [در متن: Synan Basza].

37. [بخشی از ترانسیلوانیا].

38. [در اصل: از پشتم].

39. [در اینجا یادداشتی از ناشر وجود دارد که می­گوید منظور نویسنده اعتمادالدوله، یعنی همتای وزیر اعظم در عثمانی است، اما قبلاً گفتیم که در آن روزگار اعتمادالدولۀ ایران، حسین نام نداشت؛ بلکه نامش حاتم­بیگ بود. ممکن است که موراتوویچ اسم وزیر را ناقص شنیده و برای همین آن را Hussein-Beg نوشته است اما قبلاً همان وزیر اولی را با اسم دیگری نوشته است.]

40. [می­دانیم که شریک و رفیق شرلی در سمت سفارت، حسینعلی بیات نام داشت؛ پس یا این بخش داستان ساختگی و دروغ است یا منظور از فردی کوچک­تر است که همراه سفیر یا سفیران بود. ر.ک. به: نوائی، عبدالحسین، روابط سیاسی و اقتصادی ایران در دورۀ صفویه، تهران 1387و ص 121-125 که دربارۀ سفرشان از ایران و اقامتشان در روسیه است؛ در همین باب: فلسفی، نصرالله، تاریخ روابط ایران و اروپا در دورۀ صفویه، قسمت اول، تهران، 1316، صص 22-25.]

41. [به این سخن می­توان همان ایرادی را وارد کرد که قبلاً دربارۀ نام پیرقلی بیان شده؛ زیرا سفیر ایرانی در مسکو اصلاً اذیت نشد و به برگشت مجبور نشد و پس از اقامتی کوتاه در روسیه با هم سفر خود را ادامه دادند. ر.ک. همانجا، همان صفحات.]

42. [به لهستانی: Szabla bułatowa که نام ویژۀ نوع مخصوصی از شمشیرهای پولادی شرقی است]

43. [یک مایل لهستانی در زمان کهن، حدود شش یا هفت کیلومتر بوده است]

44. [کل داستان مسیحی شدن شاه عباس اول ساختگی و دروغین به نظر می­رسد و به طور عجیبی با داستان­های میسیونرهای مسیحی در ایران سازگار است. دربارۀ این داستان شگفت­انگیز در جای دیگری در مقاله شرح کوتاهی داده شده و نیز علل احتمالی پیدایش آن نگاشته شده است.]

45. [منظور کلیسای کاتولیک است.]

46. این اعلامیه دینداری شاه عباس که از بطن مسیحی شاهزاده گرجی زاییده شده بود، با نامۀ پاپ کلمنت هشتم (cum Brevi Apostolico) که با کلماتMagna est virtutis, magna efficacitas (فضل عظیم است، توانایی عظیم است) آغاز و خطاب به این شاه در تاریخ 24 فوریه 1601 میلادی ارسال شده، بسیار سازگار است (یادداشت ناشر).

47. از تاریخ­های فارسی دربارۀ زندگانی شاه­ عباس، یک نکته را دریافتم که وی پسر مذکور را به قتل رسانید و پس از او نوه­اش شاه صفی نامی، فرزند پسر مذکور جانشینش شد. علت این مرگ فجیع پسر را سرکشی­ وی می­دانند که می­خواست علیه پدرش آغاز کند؛ به خاطر این که عباس گرایش­های مسیحی خود را ابزار می­کرد، که چون غیر از آن چه این جا گفته شده است، پیک ایرانی حسین بیگ اول در وندیک و سپس در رُم پیش پاپ کلمنت هشتم، مأموریتی از سوی او داشت که در این باره سپوندانوس (Spondanus) در تاریخ کلیسا می­نویسد: شاه عباس مذکور همیشه یک نفر از راهبان کارملیت را در اردوی خود داشت. در خراسان (Chorasan) هنگام بازگشت از لشکرکشی علیه مغولان هند که از آنها ولایت قندهار (Kandachar) را ربوده بود، درگذشت. نوه­اش شاه صفی، به مسیحیان لطف داشت. دربارۀ فرزندش، شاه عباس (ثانی) می­گویند که هنگام جان کندن به کوشش رافایل (Rafał) راهب میسیونر کاپوسین که پزشکش بود، مسیحی شده است که این موضوع را در تاریخم (یعنی در سفرنامه کروسینسکی) مطرح کرده­ام (یادداشت کروسینسکی).

48. [منظور نویسنده نوعی کفش بوده است که به زبان لهستانی به آن kurpie می­گفتند.]

49. چون کفش ارزان و ساده­ای بود، احتمالاً غرض موراتوویچ تأکید بر بی­تکلفی شاه عباس بود.]

50. [در اصل: «انجام کارهای سفارت»، اما معلوم است که منظور نویسنده اولین دیدار سفیر با شاه بود.]

51. اینجا احتمالاً منظور نگارنده شوخی بی­مزه­ای است که خود او این را پنداشته و به شاه عباس نسبت داده است.

52. [به لهستانی: Podkomorzy]

53. [یعنی عتمادالدوله؟]

54. [اعتمادالدوله]

55. کنون رسم پذیرفتن سفیران در دربار ایران کلاً دیگر است، به­طوری­که در تاریخ انقلاب ایران [: نام اصلی کتاب کروسینسکی] نوشتم (یادداشت کروسینسکی).

9. منابع

ترکمان، اسکندر بیگ، تاریخ عالم‏آراى عباسى، مصحح ایرج افشار، تهران، امیرکبیر، 1382.

حقیقت، عبدالرفیع (رفیع)، وزیران ایرانی، تهران، کومش، 1386.

دولتشاهی، علی­رضا، لهستان و ایران، تهران، نشر بال، 1386.

شرلى، آنتونى، سفرنامۀ برادران شرلى،‏ ترجمۀ آوانس‏، مصحح على دهباشى، تهران، نگاه‏، 1387.

فلسفی، نصرالله، تاریخ روابط ایران و اروپا در دورۀ صفویه، قسمت اول،  چاپ تهران، ایران، 1316.

نوایی، عبدالحسین،  ایران و جهان؛ از مغول تا قاجاریه، تهران، هما، 1364.

نوایی، عبدالحسین، روابط سیاسی و اقتصادی ایران در دورۀ صفویه، تهران، سمت، 1387.

Dykcyonarz biograficzny powszechny, Warszawa 1851

Lelewel, Joachim, Polska, dzieje i rzeczy jej, Poznań 1858

Niesiołowski, Kazimierz, Otia Domestica, 1752

Relacya Sefera Muratowicza, obywatela warszawskiego od Zygmunta III krola Polski dla sprawowania rzeczy wysłanego do Persyi w roku 1602. Rzecz ze starego rękopisu wybrana y teraz dopiero do druku podana, Warszawa 1777

Siarczyński, Franciszek, Obraz wieku panowania Zygmunta III, Lwów 1828

Walaszek, Adam, Trzy relacje z polskich podróży na Wschód muzułmański w pierwszej połowie XVII wieku, Kraków 1980